تبليغاتX
ولوج

از صبح كه رقمش را شنيده ام يك جورايي دارم پرواز مي كنم از بس حتي در مخيله ام هم نمي گنجيد اين برگه هاي A4 بتواند اين طور معجزه كند. بلند شدم آمدم اينجا بگويم آهاي اهالي وبلاگستان همين طور كه نشسته ايد چشم در چشم مانيتور و داريد گوگل ريدرتان را صفر مي كنيد به هزار مشقت، برداريد اين صفحه را باز كنيد و چند تا پرينت بگيريد ازش و بعد با يك لبخند يواش بدهيد به دست هر كه دم دستتان بود از فاميل و دوست و آشنا بگير تا همكار و همكلاسي و آنكه كنارتان مي نشيند روي نيمكت پارك و يا شايد چند لحظه همسفرتان مي شود در تاكسي.شايد جايي كسي بودنش وصل همين ثانيه هايي باشد كه ما به راحتي از كنارش مي گذريم...

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 14:1 توسط نسیم |

- ایستاده ایم در شلوغی هفت تیر. مردی هم ایستاده کنارمان. دارد می گوید مردم باید بایستند. نباید در برابر حملاتشان متفرق شوند. می گوید این تنها راه مقابله است. خیلی حرفهای دیگر هم زد. وقتی داشت می رفت گفت این چیزها را به پای همه ما ننویسید. ما هم با مردمیم. معلوم نیست اینها را از کجا پیدا کرده اند. آدم هم این قدر بی رحم و مروت. من را اگر اعدام هم بکنند در کنارشان نمی ایستم. پرسیدیم شما؟ کارتش را نشان داد سرهنگ سپاه بود...

- از هفت تیر هلمان داده اند پایین. ایستاده ایم جایی حوالی کریمخان. ایستاده ایم فقط که ناگهان حمله می کنند. خسته تر از آنیم که با سرعت فرار کنیم. دختری که کنارم ایستاده تا می آید به خودش بجنبد با باتوم برقی محکم می زنند به کمرش. دختر نقش زمین می شود. به همراه خانمی ۵۰ ساله به طرفش می رویم تا بلندش کنیم. دختر دارد ناله و نفرین می کند و نمی تواند روی پاهایش بایستد. زن دلداریش می دهد. دارد می گوید همین است دیگر برای آزادی باید هزینه داد. در همین حین سنگی می آید صاف می خورد وسط سر همان خانم. جیغ می کشم از صدایش و خون می پاشد به لباسم. خانم با لبخند به من که همین جور اشکهایم دارد می آید پایین نگاه می کند و می گوید نگفتم برای آزادی باید هزینه داد...

- رسیده ام به یوسف آباد. از دوستانم که جدا می شوم دوباره حمله می کنند. هلم می دهند داخل یک کوچه باریک. تا باتومش را بالا می برد کسی حائلم می شود. از همین جوجه بسیجیها. کارتش را درمی آورد و می گوید برادر ما از خودیم داشتیم می رفتیم خانه. آنها که رفتند با تعجب نگاهش می کنم. می گوید: یک دختر تنها. نامردی بود به خدا...   

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 16:5 توسط نسیم |

گاهی اوقات

دلم

خسته اش می شود

می ایستم

نفسی تازه می کنم

نفسی تازه می کند

و دوباره

از نو

عاشقت می شویم ...

*عنوان نام كتابي است از يوسا

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 11:35 توسط نسیم |

زمانی حوالی سال ۸۰ بود. بچه هایی بودیم که خیال می کردیم بزرگ شده ایم از بس آن کارتی که دستمان داده بودند ما را برده بود به عرش اعلا. و آن عنوانی که همیشه برای ما باقی خواهد ماند. بچه های معماری ۸۰ دانشگاه قزوین.

۴ سال بعد دوست بودیم و همراه. با هم زندگی کرده بودیم. یاد گرفته بودیم. شیطنت کرده بودیم. خندیده بودیم گریه کرده بودیم عاشقی هم. بار غم هم را به دوش کشیدیم. تنهاییهایمان را با هم قسمت کردیم. دلتنگیهایمان را بغضهایمان را بی عرضه گیهایمان را گاه حتی. ترسهایمان را از شب تنها ماندن تجربه هایمان را از تنها زندگی کردن غربتمان را از شهری که مال ما نبود . ۴ سال بعد ما همان بچه ها بودیم که با هم بزرگ شده بودیم و داشتیم می رفتیم بزرگیمان را جای دیگری خرج کنیم بی هم و در شهرهایی غیر از آن شهری که مال ما شده بود از بس سرریز بود از خاطراتمان. وعده دیدارمان هم شد ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ و ۸۸ دقیقه تا شاید بار دلتنگی خفه مان نکند تا آن روز  

امروز ۸/۸/۸۸ بود. هر حرفی از امروز حق مطلب نیست به گمانم از بس روحم را بعد از مدتها تازه کردید بچه های معماری ۸۰ قزوین...

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 21:31 توسط نسیم |

فكرش را مي كردي اين طور شود قصه مان؟ كه نقطه پايانش جاي ديگري باشد بعد از 6 سال ، سر صبح ميان يك خيابان خلوت پاييزي؟ در كدام پس زمينه ذهنم گم شده بودي كه خيلي وقت بود ديگر هيچ جاي زندگيم مال تو نبود؟ خيلي وقت است كه ديگر حسي باقي نمانده. اما اعتراف می کنم دلم گرفت امروز از اینکه چشمانت دیگر برق نزد در هنگام دیدن من. ببينم امروز صبح كه از خواب بيدار شدي همان زمان كه داشتي آماده مي شدي يا وقتي جلوي در اين پا و آن پا مي كردي تا زنت هم بيايد آن زمان كه در خانه را بستي يا وقتي دست همسرت را گرفتي تا راهي شويد يا آن لحظه اي كه پا گذاشتي در آن خيابان فكر مي كردي آن دختري كه دستهايش را كرده در جيبش هدفونش را چپانده در گوشش  و همين جور دل دل كنان پيچيد در خياباني كه تو داشتي از انتهايش مي امدي همان است كه روزگاري همين حوالي مهر و آبان نشستي روبرويش و گفتي كه نمي شود كه خانواده ات كس ديگري را در نظر گرفته اند برايت. همان كه در سكوت بارش را جمع كرد و همان طور در سكوت رفت. از بس فكر مي كرد عشقي كه به جنون نكشاندت لايق هيچ چيز نيست. شايد اصلا از ياد برده بوديش كه توانستي آن طور نگاهش كني بي هيجان بي مهر بي نشاني از آشنايي بي لرزشي حتي . و گذاشتي از كنار هم رد شويم همان طوركه دو غريبه وحتي به خودت زحمت ندادي از سر كنجكاوي لااقل سرت را اندكي بچرخاني ببيني در انتهاي همان خياباني كه تو ازش آمدي آن غريبه ايستاده كنار جدول و دارد با خودش فكر مي كند كاش خوشبخت باشي.شايد آن وقت لازم نبود كه اثبات كني نيك بختيت را. شايد آن وقت حلقه دستانت را دور بدن آن زن مي گذاشتي براي وقتي كه ديگر در آن خيابان نباشي...    

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 17:52 توسط نسیم

۱-     عروس اصرار داشت يك شب بروم پيشش.  رفتم. در خانه را كه باز كرد، اولين چيزي كه به چشم مي زد، عكسهاي دونفره شان بود كه تقريبا همه جاي خانه را پوشش داده بود. جا به جا تك شاخه هاي رز و مريم و يك عالمه عروسك كه به در و ديوار آويزان بود. و عروس كه مثل يك تور ليدر ماهر توضيح مي داد كه فلان عكس را كجا گرفته اند يا فلان هديه را مثلا به چه مناسبت كادو گرفته. چشمهايش برق مي زد وقتي داشت اينها را مي گفت...

۲-     آخر شب نشسته ايم به حرف. قبلش گوشي اش را گرفته ام گذاشته ام كنار گوشي خودم ته سالن من باب يك شرط بندي كه ببينيم چه قدر بي گوشي دوام مي آوريم. هي ساعت نگاه مي كند. هي مي رود و مي آيد. اين پا و آن پا مي كند. گردن كج مي كند كه يعني الان مي خوابد قبل از آنكه شب به خيرش را بگويم و من شانه بالا مي اندازم كه يعني شرط را مي بازي خود داني. موبايلش كه زنگ مي خورد شلنگ تخته زنان خودش را مي رساند به آن طرف سالن و در حالي كه تقريبا فرياد مي زند:" آخ جون شوهرم" شيرجه مي رود روي گوشي. مي گويم:" شرط را باختي." مي گويد:" اگر مي دونستم زنگ خور نداري باهات شرط نمي بستم. ولي به جهنم اگه شب به خير نمي گفتم كه تا صبح خوابم نمي برد"...   

۳-     فردايش عروس مهمان ماست. نيمه شب آقاي برادر نشسته به فيلم ديدن وسط هال. من در اتاق مشغول كتاب خواني، عروس نشسته فيلمهايم را زير و رو مي كند تا با هم ببينيم. بقيه خوابند. مي گويم:" نمي شه تو كامپيوتر ديد. صدا نداره. برو راضيش كن ما اون ور فيلم ببينيم." از خدا خواسته بلند مي شود. برگشتش اما طول مي كشد. از اتاق داد مي زنم:" تكليف ما را مشخص كنيد فيلم مي بينيد  يا من بخوابم." صداي شليك خنده شان در فضا مي پيچد. دلم از اين شاديشان مي لرزد...

۴-     ديگر نزديك صبح است. فيلممان را ديده ايم و مي رويم كه بخوابيم. عروس پيش من مي خوابد چون از آن عربيها هنوز بينشان خوانده نشده. تا مي آيم بخوابم از جايش بلند مي شود. مي گويم:" كجا دوباره؟" الان مي آيمي مي گويد و به دو مي رود. برمي گردد و دراز مي كشد. نگاهي به من كه همين جور مثل علامت سوال نگاهش مي كنم مي اندازد و مي گويد:" خوب يادم رفته بود به شوهرم شب به خير بگم مگه چيه؟" و پتو را روي سرش مي كشد...

۵-     فردايش بعد از ناهار عروس ايستاده به تماشاي آكواريوم آقاي برادر. من دارم آشپزخانه را جمع و جور مي كنم. برادر جان پاورچين پاورچين مي آيد از پشت بغلش مي زند. صداي خنده شان فضا را مي شكافد. دلم غنج مي زند و فكر مي كنم گاه با چه بهانه هاي كوچكي آدمها احساس خوشبختي مي كنند...     

+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 12:10 توسط نسیم |

انگار كن كه من دير به دنيا آمده ام. من آدم قرن هجده و نوزده ام. آدم تاتر و اپرا. آدم كالسكه و چراغ گازي. آدم گپ و گفتهاي طولاني هنر و سياست. آدم روزگار دستكش سفيد و زرد و كلاه ماهوتي. آدم رقصهاي دو نفره. آدم قدم زدن كنار رود سن با آن دامن هاي بلند غرق تور و دانتل. آدم عاشقي كردن در شبهاي پاريس و پطرزبورگ. آدم يك نگاه و صد دل. آدم عاشقيهاي بي حد و حصر در سكوت. هستم هاي تا پاي جانِ حتي اگر نفهمي، حتي اگر نداني. آدم شيك منطقيِ بيا ببينيم تفاهم داريم يا نه نيستم يا مثلا فلاني كيس مناسبي است پس دوستش داشته باش. من مال شتاب اين دنيا نيستم آدم عصرانه هاي مفصلم بين زنهايي كه با آرامش گلدوزي مي كنند. آدم شب نشينيهاي طولاني ام با آن لباسهاي سراسر چين و تور و سراسر زنانگي. آن پزهاي روشنفكري مال من نيست. صحبتهاي بي پرده ،عريانيها، برهنگيها مال من نيست. من آدم رمز و رازم. به كنايه حرف زدن. آدم آسان نبودن. آدم شرمم و قرمز شدنهاي دخترانه. آدم شفاف دنياي مدرن نيستم ، آدم همه را به يك نسخه پيچيدن. آدم كتابهاي كوچك سرراست سراسر ديالوگ نيستم. عاشق كتابهاي قطورم با شرح جزئيات مفصل، صحنه به صحنه، لحظه به لحظه. عاشق بالزاك و دوما و پوشكين و تورگينف و فلوبر.

 بعد اين جوري يك كتاب ناب كه مي افتد دستت روحت چند تا نفس عميق مي كشد و يادش مي رود كه وسط اتوبان است در تاكسي كنار يك مرد چاق گنده كه اندازه سه نفر جا گرفته و تو بهش توپ و تشر زده اي كه خودش را جمع كند. ولو مي شوي كتابت را مي خواني و هي يك خط در ميان افسوس مي خوري كه چرا اين قدر دير به دنيا آمده اي ...

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 11:32 توسط نسیم |

اسمش هرچه كه هست؛ خلاقيت، جسارت، عبور از خط قرمز؛ يك موقعهايي آدم را مي ترساند. مي ترسي هنرمندت هرچه كه دارد را خرج كند و چيزي باقي نگذارد براي انتظارهاي بعدي، براي مزه مزه كردن اشتياق روزهايي كه ببيني اين دفعه چه جادويي در انتظار توست. كه يادش برود اگر خلاقيتش را تمام و كمال خرج كند اگر دستش خالي شود بعدش يا به تكرار مي رسد يا ابتذال. در بهترين حالتش آثاري خلق مي كند كه هركدام به تنهايي مي توانست شاهكار باشد اگر قادر بود زمان آن خلاقيت تام و تمام را مديريت كند. براي همين است كه هميشه با خودم فكر مي كردم اگر جاي ميكل آن‍‍ژ بودم حتماً "داوود" را نگه مي داشتم براي روزي كه ديگر حرفي باقي نمانده باشد. به خدا حيف "موسي" است يا ميدان "كاپيتول" و حتي آن نقاشي "صحنه رستاخيز" وقتي "داوود" اين طور سايه سنگينش را انداخته روي تمام آثار بعد از خودش. و يا نگاه كن به آن عكس "مهر مادري"* شرمن كه چطور وادارش كرده سكوت كند از بس فكر مي كند ديگر بيشتر و بهتر چيزي در چنته اش باقي نمانده. و حالا اين آلبوم "آخ" ... كاش چيزي از خلاقيت نامجو باقي مانده باشد ...

*مي دانم هيچ كدام از عكسهاي شرمن عنوان ندارد. اين اسمي است كه خودم برايش گذاشته ام.

+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 10:42 توسط نسیم |

یک وروجک موفرفری تپل از اونایی که کفش چراغدار پاشونه اومد محکم زد به من که داشتم ولیعصر را نم نم می رفتم بالا. با اون چشمای تیله ایش نگاهم کرد و تا اومدم قربون صدقه اش برم نگاش افتاد به باباش و پا گذاشت به فرار تا دوباره باباهه نگیرتش. دستش را ول کرده بود گویا و داشت حالی می کرد با این قضیه. اما یه هو وایساد. رسیده بود به سنگفرشهایی که توش شیشه است و تو شب برق می زنه. اون چشمای شیطونش یه برقی زد و گفت:" بابا نگاه کن. اینجا زمین اش چه قدر ستاره داره!!" یعنی اگه این قدر سرماخورده نبودم حسابی چلونده بودمش از بس که خوشمزه بود ...

پینوشت: تا حالا شده هوس کنید بچه داشته باشید؟ این فرشته کوچولو دیشب یه همچین حسی به من داد...   

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 12:35 توسط نسیم |

چه می توانم کرد تا تو را خوش آيد؟*

مرا نگاه كن بي لبخندي حتي. همان يك نگاه كافي است تا پيشكشت كنم پاييز غمگين شهرم را با آن كوچه هاي باريك و اين غروبهاي نوميد.

من تلخی زني را به تو هديه می کنم که سالهاست به ماه تنها خيره شده .

وفاداری ام را به تو هديه می کنم که هيچ گاه به كسي تعلق نداشته.

من آن گوهری را به تو هديه می کنم که در درونم حفظ کرده ام، مرکز قلبم را که در کلمات نمی گنجد ، معرکه ای بی رويا که نه زمان می تواند لمسش کند ، نه شادی ، نه تيره روزی.

من تمام خاطرات شيرينم را به تو هديه مي دهم تنها دارايي من از زندگي.

حتي می توانم تنهايی ام را به تو هديه کنم  ،تاريکی ام را ،گرسنگی قلبم را ؛

من سكوتم را به تو هديه مي دهم و اشتياق پنهان تمام اين سالها را براي رسيدن به آن لحظه موعود.

بيش از اين چه مي توانم كرد تا تو را خوش آيد؟

*این نوشته به شدت وامدار یکی از اشعار خورخه لوئیس بورخس می باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 12:34 توسط نسیم |