رویا
تنم را جا می گذارد میان زمان
و بی هوا سر می خورد در حجم خالی بازوانت
تنگ که در آغوشش می کشی
دلش که ضعف می رود
خنده مستانه اش را
می پاشد در دنیایی
که تنم میان زمین و زمانش گیر افتاده است...
تنم را جا می گذارد میان زمان
و بی هوا سر می خورد در حجم خالی بازوانت
تنگ که در آغوشش می کشی
دلش که ضعف می رود
خنده مستانه اش را
می پاشد در دنیایی
که تنم میان زمین و زمانش گیر افتاده است...
کمک ... = نسیم* (آقا فیلمی مهربان + سفارش گیتار جدید + نمایشگاه کتاب): راه حل
با هُرم حضورت
و مهمان پایکوبی ام شو
میان رقص شعله ها
قبل از آنکه تمام شوم
در فاصله دو نفس عمیق
تنها رویاهایم را به من واگذار
و بگذار دستانم را بگیرد
در ادامه مسیر
و رهایم کند از بودن
همین برای من کافی است
کافی است...
این را یک بار گفتم دیگر هم تکرار نمی کنم. شما را سر جدتان در کامنتهای خصوصیتان برای زندگی من و برای ذهن خودتان قصه نبافید و این قدر با این کارتان زندگیم را به صورتم نزنید. همین...
بعد نوشت:ناتور دیگر به روز نمی شود. به همین سادگی به همین تلخی
بنویسم بر برگه ای
بچسبانم به در اتاق
که "زندگی چیز خوبی است."
و تکرارش کنم روزی ده بار
و لبخند بزنم
به اندازه سه قاشق چایخوری در روز
و بشمارم ثانیه ها را
شصت بار در دقیقه
تا شاید یادم برود
زندگی بدون بعضی آدمها
اصلا هم چیز خوبی نیست...
پینوشت: برای کتایون و برای امیرحسین کامیار که دوست دارم فکر کنم برمی گردند خیلی زود و برای تمام دوستان نادیده ام
مرده ام
در انتظار یک بوسه
برای دوباره زنده شدن
می ترسم
بوسه که نه
حتی تلنگری
خاک کند
جسد پوسیده ام را
* برای سارای عزیزم به بهانه همراهیش در نمایشگاه عکس کیارستمی
تولدم مبارک
ایستاده بودم بالای سرش دوباره. این بار می شناختمش و دیگر شگفت زده نگاهش نمی کردم. درکش می کردم و این بار تعجب نمی کردم انگار که از ازل همینطور بوده و تا ابد هم همینطور خواهد بود. دیدم که خون با فشار راهش را به مغز باز کرد. دیدم مغز که کوچک شده بود و جمع دوباره باز شد و من دیدم ضربان زندگی را که جاری شد در آن.
فشار بدی در سرم بود. احساس می کردم همین الان کاسه سرم سوراخ می شود و خون با فشار می زند بیرون. از ترسم چشمانم را باز نمی کردم. فکر می کردم باز کردن چشمها همان و بیرون زدنش همان. فقط صدای مادرم را می شنیدم که پرستار را صدا می کرد. می خواستم بگویم من خوبم اما نمی شنید. پرستاری بغلم زد و روی تخت گذاشت. دکتر شیفت آمد با چند تا پرستار.صدایشان را می شنیدم اما آنها هم نمی فهمیدند که من خوبم. مادرم را بیرون کردند. بیچاره التماس می کرد که بماند اما بیرونش کردند. و خودشان هی سر هم داد می زدند که حواستان کجا بود و دکتر سر همه شان داد می زد که اگر طوریش بشود همه تان مسئولید.و من فقط گوش می دادم و دیگر تلاش هم نمی کردم که بگویم خوبم از بس که نمی فهمیدند.
صبح که چشمانم را باز کردم دکتر بالای سرم بود. تمام شب را انگار همان جا گذرانده بود. نگاهش که کردم گفت:"خوبی؟" و من در دل چندتا فحش نثارش کردم که من از همان دیشب خوب بودم .اما به جاش یه لبخند گل و گشاد تحویلش دادم. عطر مادرم که در اتاق پیچید همه چیز را فراموش کردم.بعدها گفتند که دچار افت فشار شدید شده بودی. چیزی حدود ۴. و برای چند لحظه خون به مغزت نرسیده و فقط شانس آوردی که خون با فشار برگشته و در واقع یک سکته مغزی را رد کردی. آنها گفتند که در آن چند لحظه تو مرده بودی. هیچ وقت نتوانستم آن لحظات را شرح دهم کلمات کم می آورند زبانم الکن می شود. اما همیشه خبرهای مرگ مرا می برد به آن شب. و امروز خبر مرگ یکی از اقوام دوباره مرا یاد آن شب انداخت. شبی که مرده بودم.
چه آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم؟
که آنگه خوش بوم با او که من بی خویشتن باشم
مرا گر مایه ای بینی بدان کان مایه او باشد
بر او گر سایه ای بینی بدان کان سایه من باشم...
*مرصاد العباد من المبداء الی المعاد اثر نجم الدین رازی