از لابه لای خشونت این روزها

به من دست نزن

خودت که خبر نداری

هرم دستانت

جانم را می سوزاند

پسر آتش ...

برای هموطنان بسیجی ام

فكر مي كرديم راهپيمايي سكوت مي تواند راه گفتگو را برايمان باز كند. خواستيم به شما بفهمانيم كه ما نه با شخص خاصي نه با تفكر خاصي مشكل نداريم. ما فقط مي خواهيم به حق انتخابمان احترام بگذاريد. و يادتان بيايد كه ما هم ايراني هستيم و سهم ما از اين خاك اگر بيشتر از شما نباشد كمتر هم نيست.مي خواستيم بگوييم برادر و خواهر بسيجي حساب شما از دولت جداست. اگر از سر خشم چيزي مي گوييم كه شما را ناراحت مي كند خوب، سكوت مي كنيم. ما اين را خوب مي فهميم زماني كه آدم به كسي معتقد است از ته دل، اگر خلافش را بشنود چه حالي مي شود. خواستيم بگوييم ما هموطنيم جدا از تمام اعتقادات و تفكرات.

اما تو چه كردي؟ اسلحه ات را كه بايد در كنار ما رو به دشمن مي گرفتي به سمت كساني گرفتي كه به احترام ايراني بودنت چشم بر تفاوتها بستند. از همان ابتداي انقلاب هركار كه خواستي كردي. به چه حكمي، نمي دانم. اما اين هفته اخير شرم آورترين خاطرات را برايمان رقم زدي. تو هموطنانت را كشتي. به همين صراحت و به همين تلخي. كدام تفكر است كه به تو اين اجازه را مي دهد كه به پيرها حمله كني، زن باردار را كتك بزني يا آن تيرهاي جديدت را روي بدن هموطنانت امتحان كني. و حالا اين حركت آخرتان. تجمع درست جايي كه ديروز ما قرار گذاشتيم كه جمع شويم. حواست هست بازيچه دست چه كساني شده اي؟ حواست هست كه چه بازي خطرناكي را شروع كرده اي؟ مي خواهند ما را رو در روي هم قرار دهند. مي خواهند فاصله بين ما را عميق تر كنند. مي خواهند ما را به جان هم بياندازند. برويد جمع شويد امروز ما نمي آييم. برويد و فريادهاي شادي از ته دلتان را بكشيد و فكر كنيد كه بر دشمنانتان پيروز شده ايد. فكر كنيد ما پا پس كشيديم. ما با شما مقابله نمي كنيم اما نه به اين خاطر كه ترسيده ايم و نه به اين خاطر كه نمي خواهيم با شما روبرو شويم  چرا كه كينه مان از شما خيلي عميقتر از اين حرفهاست. ما نمي آييم چون نمي خواهيم ايراني در برابر ايراني بايستد. ما نمي آييم چون ايراني حرمت دارد و ما اين حرمت را نگه مي داريم حتي اگر شما قدرش را ندانيد...

چرا گرفته دلت؟

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهايي
چقدر هم تنها
خيال ميکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي
دچار يعني عاشق
و فکر کن چه تنهاست
اگر که ماهي دريا دچار ابي درياي بيکران باشد
چه فکر نازک غمناکي
دچار بايد بود

"سهراب سپهری"

پینوشت: می شه این قدر این جمله مسخره "ما که گفته بودیم." را تو گوش من زمزمه نکنید. یا حداقل یکی یک ذره به غرغرهای من گوش بده...

اين روزها، شهر

ديشب مهمان دولت مهرورز بوديم به صرف گاز اشك آور و باتوم برقي. و به يمن پذيرايي شاهانه شان شب خوبي را گذرانديم. سنگ تمام گذاشتيد آقايان. مخصوصاً وقتي من داشتم با آن دو پيرمرد صحبت مي كردم و آنها سعي مي كردند قانعم كنند كه من دچار شور جواني شده ام و صلاح خود را نمي دانم و شما از راه رسيديد... و آن باتوم لعنتي تان را با آن صداي مشمئز كننده اش به پسركي زديد كه بيشتر از 20 سال نداشت و فقط تماشاچي بود و بعد بدن نيمه فلجش را وحشيانه روي زمين مي كشيديد... همان دو پيرمرد به دادش رسيدند و از زير دستان شما نجاتش دادند. همان ها كه داشتند سعي مي كردند مرا قانع كنند كه اشتباه مي كنم.وظيفه تان را به خوبي انجام داديد... قانع شدند كه اشتباه مي كنند...

از حواشی زنجیره انسانی

جايتان سبز. ديروز،‌ زنجيره انساني،‌ انساني ترين رخداد اين سالهاي اخير بود. احترام به حق انتخاب انسانهايي كه تا همين دو هفته پيش كوچكترين حق اعتراضي نداشتند. آن هواي حبس شده در سينه هامان را بعد از چهار سال رها كرديم در فضا و اين يعني بودنمان قابل حذف نيست حضرات حتي با شديدترين تدابير امنيتي. اگر دوباره پناه نبري به نقاشيهايت و چشمانت را باز كني برايت خواهم گفت از آن پيرمردي كه با وجود پادرد از پارك ساعي تا ونك را پابه پاي ما آمد يا از آن زنهاي پابه سن گذاشته اي كه در حاشيه خيابان ايستاده بودند برايمان دست تكان مي دادند و آرزوي موفقيت مي كردند. بايد بودي و آن بيماران را مي ديدي  پشت پنجره هاي بيمارستان ايستاده و ما را كه سكوت كرده بوديم تا مزاحمشان نشويم را با فريادهايشان همراهي مي كردند. ماشينها را بايد مي ديدي در ترافيك مانده بودند اما نه عصباني بودند نه كلافه و تازه لبخند هم مي زدند. اينها مي داني يعني چه؟ يعني ايرانم غبار خاكستري اين سالها را زدوده از سر و رويش و مي خواهد كه سرپا بايستد سبز. هرزمان خواسته توانسته و ما به ايرانمان ايمان داريم...

نذر

نذر كرده ام

آن قدر به تو چشم بدوزم

تا چشمانم سفيد  شود

بعدش

مي تواني در آنها طرحي بكشي

كه دوستش داشته باشي

شايد

دليلي شود

براي نگاه كردن به من...

از این روزها

غريبه شده ام با خودم اين روزها. شده ام مثل اسمي كه هرچه بيشتر تكرارش مي كني بي معناتر مي شود برايت. بي معنا شده ام براي خودم. ترديد اين روزهايم را كه بگيري ، هيچ از من نمي ماند. شهامتم را جايي كه نمي دانم كجاست جا گذاشته ام و همين طور مانده ام پشت خطوط بدنم.وقتی دستهايم خاليست از جسارت، تنم هم ديگر با من نيست. سفت چسبيده سرجايش و خيال تكان خوردن هم ندارد. آن من بدبين درونم  دست از سرم برنمي دارد و هي زهر مي ريزد در كلامم و هي زهر مي پاشد به دنيايم. و نمي گذارد چشمهايم مهربان باشد و نمي گذارد دنيا با من مهربان باشد.

 اما خوب گوش كن غرغرو ... اين بار ديگر نمي گذارم رنگي را كه جاري شده در زندگيم پاك كني. چند لحظه امان بده به این من بیچاره و فقط گوش کن .صدای قدمهایش را می شنوی؟ روياي تازه اي در راه است...

...

عاشقانه هایت را که

بی پایان بگویی

بی هوا

بی منت

گاهی هم بی صدا

شک نکن عاشقت خواهم شد

به مهربانترین موجود دنیا

نمي دانم مي داني كه چقدر دوستت دارم؟ چه بايد بگويم كه ميزان عشقم را به تو بازگو كند؟ چه كار كنم كه لياقت همراهيت را داشته باشد؟ اينكه هستي و از لحظاتم كم نمي شوي. اينكه ايستاده ام به اتكاي دست تو كه در برم گرفته. كه تكيه گاه مني در تمام لحظات. كه هستي و اين بودنت دلگرمم مي كند به بودنم. كه صبورانه لبخند مي زني وقتي خشمگينم و ناراحت. زماني كه بي ادبي مي كنم حتي شايد مشت گره كنم برايت و ته دلم مي دانم كه آغوشت هست در هر بازگشتم به سوي تو. و مي دانم كه مي بخشي ام به خاطر كوچك بودنم و به خاطر حضورم در ظرف زمان كه اجازه نمي دهد انتهاي هر ماجرا را ببينم. و حالا كه در انتهاي يكي از نفس گيرترين ماجراهاي زندگيم ايستاده ام مي خواهم بگويم كه چقدر مديون توام ، به خاطر توجه ات به من و به خاطر نشانه هايي كه در مسير قرار دادي تا راه را درست بروم. ايمان دارم كه در هر اتفاقي خيري است و اينك خود را سپرده ام به امواج لايزال قدرتت و مي دانم جايي كه مرا مي بري همان جاست كه بايد. اين طور كه اسيرم در زمان و مكان نمي شود. در انتهاي مسير زندگي كه گذاشتي ام زمين و من توانستم ببينمت اگر دلم نلرزد و زبانم الكن نشود به تو خواهم گفت كه چقدر دوستت دارم خداي من...

انتخابات نامه

سوار تاكسي كه شدم چشمم افتاد به فرمان كه نوار سبزي دورش پيچانده شده بود. بي اراده خم شدم و صورت راننده را نگاه كردم. نه، بهش نمي آمد اهل اين حرفها باشد. موقع پياده شدن اما كرايه را كه به طرفش گرفتم با همان لحن لوطي منشانه اش گفت:" بفرما آبجي." گفتم:" كرايه تون!!"  گفت:" تا انتخابات كرايه بي كرايه. فقط به موسوي راي بده. " دست راستم را گرفتم بالا و گذاشتم آن نوار سبز دور مچم را ببيند. اميدوارانه لبخندي زد. و من فكر كردم به هويتي كه دارد شكل مي گيرد بينمان . به همراهيهايمان به همدليهايمان. به اينكه اين روزها مهربانتر شده ايم با هم. اميدوارتر شده ايم به زندگي. كه اين سبزهاي جابه جا ريخته در شهر سبزمان كرده اين روزها. كه اگر قبل ترها مي شد با يك وعده شام راي خريد حالا كسي بي هيچ چشمداشتي از تمام درآمدش مي گذرد تا راي جمع كند براي كسي كه شايد هيچ وقت نفهمد يك راننده تاكسي برايش چه كار كرد. و اين همه را مديون توايم دكتر كه در اين چهار سال يادمان دادي مي توان همراه شد با هم بي سهام عدالت و گوني سيب زميني. تو كار بزرگي كردي. احياي آن اتحاد گمشده سالهاي انقلاب و جنگ كه هميشه با حسرت از آن ياد مي كرديم. بابت اين همدليها كه مسببش تويي فكر كنم بايد از تو متشكر بود. خوب اگر اين جوري است من از طرف تمام هواداران موسوي از تو متشكرم دكتر...

من مي نويسم اما تو نخوان

يك وقتهايي در زندگاني هست كه تلخي. كه اين تلخي آمده تا زير پوستت آماس كرده و دارد مي تركاندت. كه دارد رد مي اندازد روي تنت روي روحت. مي خراشد و مي رود. و بعد چون هرچه بگويي غر مي شود جلوي دهانت را مي گيري دست خودت در دستت مي نشاني اش و هي تو گوشش زمزمه مي كني كه تمام مي شود كه اين نيز بگذرد. و بعدش مي خندي نه از ته دل البته و سربه سر مي گذاري با همه اما آن مني كه نشاندي اش در درونت هي پا بر زمين مي كوبد كه:" چه شد؟ تمام نشد كه." و لب ورمي چيند و تو دلت مي سوزد برايش كه اين طور كز كرده و هيچ كس نمي فهمد كه چقدر باراني است. و آن وقت است كه دلت مي خواهد غر بزني شايد كسي پيدا شد در گوشت زمزمه كرد كه:" همه چي درست مي شه ديوونه."  و اين طوري است كه يك غرنامه شكل مي گيرد...