دمی با حافظ

می گن چهارشنبه ها روز حافظه. وقت اذان مخصوصا. و نمی دونم خودت خبر داری یا نه حافظ؟ یه موقعهایی این غزلهایت بدجور جواب تمام سرگردونیهای ماست. مثل همین غزلت که از غروب تا حالا یه رنگ دیگه پاشیده به روزهای مزخرف این چند وقت...

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست       آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود       در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...

از دردلهای دوران نقاهت

بعضی زمانها این جوری است دیگر. انگار ساخته شده تا محکی باشد برای عیار دوستیها. برای دلواپسیها دلتنگیها دلنگرانیها. این روزها که شروع می شود آرام دراز می کشی و منتظر می مانی ببینی چه کسی اولین نفر متوجه نبودنت می شود. که نیستی در خیابان نیستی سرکار نیستی در دسترس نیستی هیچ جا نیستی... این روزها که شروع می شود منتظر می مانی ببینی چه کسانی عدم حضورت را می بینند. شاید هم کمی نگرانت شوند و تو بتوانی متقاعدشان کنی که چیز مهمی نیست. شاید هم ترسهایت را در میان گذاشتی با آنها و حتی شاید یک کمی کولی بازی درآوردی و خودت را لوس کردی برایشان. و دلت ضعف می رود از تصور این صحنه...

اما ببین ته این روزها باید به کجا رسیده باشی که به جای اینکه دلت غنج بزند از این دوستیها همانطور آرام دراز کشیده باشی سرجایت چشم دوخته به سقف و آن موبایل بدون زنگت در دستت و هی با خودت فکر کنی اگر امشب همه چیز تمام شود فردا صبح چند نفر از ته دل خواهند گفت:"چه حیف" ... 

دو کلمه حرف حساب

اعتراف می کنم تازگیها نشانه هایت را نمی فهمم. قبل ترها صاف تر با من حرف می زدی. این طور که پر رمز و راز می شوی دیگر نمی توانم بفهممت. می خواهی به من چه بگویی؟

همه چیز از یک سال پیش شروع شد. از آن ساختمان کذایی که شرکت به آن نقل مکان کرد. از من که با دیدن یک نفر در آن شرکت دوباره هوس نوشتن به سرم زد. از پیدا کردن شغل جدید در شرکتی جدید که از مزایایش داشتن اینترنت بود و ولوجی که متولد شد و ...    و حالا درست در این روزها و بعد از یک سال شرکت باید به فکر بیافتد که تیم مهندسی را به ساختمان جدیدی منتقل کند و این جای جدید باید دست بر قضا همان ساختمان شرکت قبل باشد و من باید دست بر قضا در همان تاریخ دوباره به آنجا برگردم درست مثل یک لوپ بسته. انگار نه انگار خانی آمده و خانی رفته...

در این چند روز استراحت اجباری به همین چیزها فکر کردم. اصلا فکر می کنم این بلا را خودت از قصد سر من آوردی که دور از هیاهو و شلوغیهای دور و برم یک مقدار فکر کنم. ولی انگار فهمیدنت این روزها خیلی سخت شده. بعد از آن همه افت و خیز در این یک سال این بازگشت یعنی چه؟ می خواهی چه چیزی را به من بگویی؟ می خواهی همه چیز را فراموش کنم و از اول شروع کنم؟ یا می خواهی یادم نرود این حسی که حالا گریبانم را گرفته حاصل چه روزهای سختی است؟ نمی فهمم. به بزرگیت قسم نمی فهمم. می شود راحت تر با من حرف بزنی خدایا؟

همین جوری...

دخترك هنوز هم مثل قبل است. هنوز هم كار مي كند، هنوز هم دغدغه پايان نامه دارد، هنوز هم وقت كم مي آورد. هنوز هم گاهي مي خندد، شلنگ تخته مي اندازد، سربه سر مي گذارد، مي زند، مي رقصد. هنوز هم همان كارهاي قبل را مي كند بي كم و كاست...

دخترك را كه نگاه مي كني هنوز هم مثل قبل است. فقط ديگر رويا نمي بافد. از بس بلد نيست روياهايش را مديريت كند. از بس اين روياي آخر كه يك هو ، بي هوا شد خود زندگي، خود واقعيت كار دستش داد. آن قدر غرقش كرد كه يادش رفت هميشه آدم شروعهاي بكر و پايان هاي افتضاح بوده...

دخترك حالا كز كرده در سكون روزمرگيهايش و ديگر هيچ وقت رويا نخواهد بافت...

درباره سپیده "درباره الی"

"درباره الی" داستان تنهایی سپیده بود به گمانم. همان دختری که خواهر همه بود. همان که هرکاری از دستش برمی آمد برای همه می کرد، از گرفتن بلیط هواپیما تا پیدا کردن زن. اما به وقت اندوه تنهاترین آدم جمع بود. همان که هیچ کس آغوش باز نکرد برایش. همان که هیچ کس حرفش را نفهمید، گریه اش را نشنید، دلداریش نداد. همان که رها شده بود به امان خدا درست مثل آن دیوار بلوک سیمانی نیمه کاره. همان که همراهش هم همراهش نبود. همان که در صحنه آخر تنهاییش بدجور توی ذوق می زد وقتی تنها نشسته بود پشت میز و همه در ساحل جمع بودند. همان که ...

همان که خاطرات دخترک غرغروی این روزها را ورق زد و یادش انداخت کسی جایی به او هم چنین چیزی گفته بود که :" تو تا وقتی خواهرهمه ای همه تحسینت می کنند اما توقع نداشته باش کسی عاشقت بشه." و این دخترک چه خوب می فهمدت سپیده...

در گوشی با خدا

هرچه قدر هم كه بگويي نه، به همان بزرگي خودت قسم ،گاهي كسي بايد باشد كه تنگ در آغوشت بگيرد و بگذارد اشكهايت سرازير شود و آرام در گوشت زمزمه كند:" ديوونه من باهاتم. گور باباي همه دنيا." تا تو یادت نرود که هنوز گوشه امنی در دنیا برای زندگی کردن هست...

سكوتم كه اين طور غليظ مي شود و عميق خودم را هم مي ترساند. اين انباشتگي خشم و نفرت كه نمي دانم كجا، كي و چطور فوران خواهد كرد. اين تلخي مدام كه شُره كرده در زندگيم و مي دانم اين همه به خاطر چهار تا عكس و آن داستان كوتاه چخوف نيست. بيشترش به خاطر ترديدهاي خودم است در اين روزها و اين دست و پا زدنهاي مدام بين آنچه بايد و آنچه هست و آنچه دلم مي خواهد باشد.

سكوت مي كنم به خاطر ولوجم كه نمي خواهم مرگ و نيستي و سياهي را در آن ثبت كنم و به احترام شمايي كه دوست ندارم تلخ ببينمتان. روزي برمي گردم كه باز همه از عاشقانه هايمان با هم بگوييم . روزي كه سياهي را پشت سر گذاشته باشيم. و ايمان دارم آن روز دور نيست. تا رسيدن روزهاي روشن صبر خواهم كرد...

پینوشت: یعنی تاریخ خود را تکرار می کند؟