دمی با حافظ
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...
اما ببین ته این روزها باید به کجا رسیده باشی که به جای اینکه دلت غنج بزند از این دوستیها همانطور آرام دراز کشیده باشی سرجایت چشم دوخته به سقف و آن موبایل بدون زنگت در دستت و هی با خودت فکر کنی اگر امشب همه چیز تمام شود فردا صبح چند نفر از ته دل خواهند گفت:"چه حیف" ...
همه چیز از یک سال پیش شروع شد. از آن ساختمان کذایی که شرکت به آن نقل مکان کرد. از من که با دیدن یک نفر در آن شرکت دوباره هوس نوشتن به سرم زد. از پیدا کردن شغل جدید در شرکتی جدید که از مزایایش داشتن اینترنت بود و ولوجی که متولد شد و ... و حالا درست در این روزها و بعد از یک سال شرکت باید به فکر بیافتد که تیم مهندسی را به ساختمان جدیدی منتقل کند و این جای جدید باید دست بر قضا همان ساختمان شرکت قبل باشد و من باید دست بر قضا در همان تاریخ دوباره به آنجا برگردم درست مثل یک لوپ بسته. انگار نه انگار خانی آمده و خانی رفته...
در این چند روز استراحت اجباری به همین چیزها فکر کردم. اصلا فکر می کنم این بلا را خودت از قصد سر من آوردی که دور از هیاهو و شلوغیهای دور و برم یک مقدار فکر کنم. ولی انگار فهمیدنت این روزها خیلی سخت شده. بعد از آن همه افت و خیز در این یک سال این بازگشت یعنی چه؟ می خواهی چه چیزی را به من بگویی؟ می خواهی همه چیز را فراموش کنم و از اول شروع کنم؟ یا می خواهی یادم نرود این حسی که حالا گریبانم را گرفته حاصل چه روزهای سختی است؟ نمی فهمم. به بزرگیت قسم نمی فهمم. می شود راحت تر با من حرف بزنی خدایا؟
دخترك هنوز هم مثل قبل است. هنوز هم كار مي كند، هنوز هم دغدغه پايان نامه دارد، هنوز هم وقت كم مي آورد. هنوز هم گاهي مي خندد، شلنگ تخته مي اندازد، سربه سر مي گذارد، مي زند، مي رقصد. هنوز هم همان كارهاي قبل را مي كند بي كم و كاست...
دخترك را كه نگاه مي كني هنوز هم مثل قبل است. فقط ديگر رويا نمي بافد. از بس بلد نيست روياهايش را مديريت كند. از بس اين روياي آخر كه يك هو ، بي هوا شد خود زندگي، خود واقعيت كار دستش داد. آن قدر غرقش كرد كه يادش رفت هميشه آدم شروعهاي بكر و پايان هاي افتضاح بوده...
دخترك حالا كز كرده در سكون روزمرگيهايش و ديگر هيچ وقت رويا نخواهد بافت...
"درباره الی" داستان تنهایی سپیده بود به گمانم. همان دختری که خواهر همه بود. همان که هرکاری از دستش برمی آمد برای همه می کرد، از گرفتن بلیط هواپیما تا پیدا کردن زن. اما به وقت اندوه تنهاترین آدم جمع بود. همان که هیچ کس آغوش باز نکرد برایش. همان که هیچ کس حرفش را نفهمید، گریه اش را نشنید، دلداریش نداد. همان که رها شده بود به امان خدا درست مثل آن دیوار بلوک سیمانی نیمه کاره. همان که همراهش هم همراهش نبود. همان که در صحنه آخر تنهاییش بدجور توی ذوق می زد وقتی تنها نشسته بود پشت میز و همه در ساحل جمع بودند. همان که ...
همان که خاطرات دخترک غرغروی این روزها را ورق زد و یادش انداخت کسی جایی به او هم چنین چیزی گفته بود که :" تو تا وقتی خواهرهمه ای همه تحسینت می کنند اما توقع نداشته باش کسی عاشقت بشه." و این دخترک چه خوب می فهمدت سپیده...
سكوتم كه اين طور غليظ مي شود و عميق خودم را هم مي ترساند. اين انباشتگي خشم و نفرت كه نمي دانم كجا، كي و چطور فوران خواهد كرد. اين تلخي مدام كه شُره كرده در زندگيم و مي دانم اين همه به خاطر چهار تا عكس و آن داستان كوتاه چخوف نيست. بيشترش به خاطر ترديدهاي خودم است در اين روزها و اين دست و پا زدنهاي مدام بين آنچه بايد و آنچه هست و آنچه دلم مي خواهد باشد.
سكوت مي كنم به خاطر ولوجم كه نمي خواهم مرگ و نيستي و سياهي را در آن ثبت كنم و به احترام شمايي كه دوست ندارم تلخ ببينمتان. روزي برمي گردم كه باز همه از عاشقانه هايمان با هم بگوييم . روزي كه سياهي را پشت سر گذاشته باشيم. و ايمان دارم آن روز دور نيست. تا رسيدن روزهاي روشن صبر خواهم كرد...
پینوشت: یعنی تاریخ خود را تکرار می کند؟