برای تو که مظلومترین حسین زمان ما بودی

دريغا كه دير شناختمت. خودم را مي گويم مني كه هيچ وقت آنقدر درگير سياست نبودم. براي من، تو- تا همين چند وقت پيش حتي- وليعهد امام بودي كه به يكباره بركنار شدي. همان كه مادرم با آه ازش ياد مي كرد و در كنار بزرگاني چون طالقاني و بهشتي قرارش مي داد. براي من اما آن لباست كافي بود تا دلخوريهاي تمام اين سالها را به حساب تو هم بگذارم. پدر معنوي آرزوهاي سبز من اين بي انصافي بود، اين طور ناگهاني رفتنت. آن هم درست زماني كه داشتيم دلخوش مي شديم به بودنت، داشتيم باورمي كرديم سالها حصر خانگي از آرمانهايت دورت نكرده، داشتيم سايه پدريت را بالاي سرمان احساس مي كرديم.بگذار هركه هرچه مي خواهد بگويد. بگذار فرياد بلندت را انحراف، آزادگيت را ساده لوحي و شجاعتت را پشت كردن به آرمانها تعبير كنند. بگذار آيت الله اول اسمت را حذف كنند و كوته بينانه فكر كنند كه پيروز ميدان اند. ما عشقمان را بدرقه راهت مي كنيم عشق فرزنداني كه از تو ياد گرفتند آزادگي چيزي نيست كه بشود خانه نشينش كرد تبعيدش نمود يا وادارش كرد به سكوت. قدرت را مي توان با زور به دست آورد حضرات اما چه خوشتان بيايد چه نه  قلبهاي ما از آن كسي است كه حتي داعيه رهبري هم نتوانست جلوي حق گويي اش را بگيرد كسي كه بيست سال انزوا هم چيزي از حق طلبی اش كم نكرد كسي كه تا ابد آيت خدا بر روي زمين باقي خواهد ماند...

جن گیر با طعم پیروزی

رفتيم جن گير را ديديم. كلي خنديدم و ميان خنده هامان كلي هم فكر كرديم. به آن كاراكتري كه دكتر بود آن هم يك شبه و صد البته مداركش هم موجود. به جنابي و زنش كه منفعل ترين آدمهاي روي زمين بودند و گذاشتند جنها هر بلايي مي خواهند سر زندگيشان بياورند از بس به فكر مانكنهاشان بودند و لباسهاشان و صاحبكارشان و به دو روز بعدش فكر هم نمي كردند. از بس اسير همين چيزهاي كوچك زندگي بودند و يادشان رفته بود كه شايد بشود بهتر هم زندگي كرد. همين بود كه جنها سر و كله شان پيدا شد و همين زندگي دوزاريشان را هم از هم پاشاندند. كه مي ديدي وقتي به استثمارگر رو مي دهي چطور با تمام قوا چنبر مي زند روي تمام زواياي زندگيت و ديگر هيچ حق مسلمي هم حاليش نيست...  يعني يك همچين نمايش تفكربرانگيزي بود اين جن گير وسط تمام آن خنده ها و شوخيهايش. حالا فكرش را بكن نشسته اي وسط قشقايي كلي آدم هم روي صندليها و روي زمين بنفش از خنده. "منگنه" يكي از جنها در ورود "فرادنبه" صاحبكار سرجايش ميخكوب شده كه بگويد مانكن است در يك وضعيت نافرم و دست راستش به شكل وي در هوا،" جنابي" هم براي اينكه ثابت كند اين مانكن است هي از اين ور صحنه برمي داردش مي گذارد آن ور صحنه، آن وي هم همين جور هست و بعد تو مي بيني اين وي را كه همين جور قل مي خورد و دست به دست تمام سالن را مي گردد. مي خواهم بگويم يك همچين ملت تفكربرانگيزي هستيم ما...      

بودن یا نبودن مسئله همیشه همین است

پري خانم شمس العماره خيلي خوشبخت بوده حتماً. آن لحظه اي كه پايش را گذاشته روي اولين پله اتوبوس كسي بوده كه از بين مه و دود پيدايش شود و اسمش را كشدار صدا كند و از بين باد بلند فرياد بزند:" پري خانم" . اين را ديشب فهميدم همان موقع كه نامه apply  آن دانشگاه خارجي به دستم رسيد و كسي نبود بغ كند كه يعني حالا مي خواي بري واقعا؟ كه گردن كج كند كه نمي شود نري. كه چشمهايش يك جور خوبي مظلوم شود و مهربان كه دلم تنگ مي شه اگه بري. كه قلدر شود كه چي مي خواي بري ،من نمي ذارم. يا زير گوشت زمزمه كند اصلا اگه بري فكر كردي من بي تو چه كنم خره؟ كسي كه يك دليل لعنتي باشد براي نرفتن. اصلاً مي داني دارم فكر مي كنم درس خواندن هم بي كسي كه از بين مه و دود پيدايش شود و صدايت كند كشدار وقتي پايت روي اولين پله غربت است مزخرفترين كار دنيا است...

ما هنوز هم بیشماریم

ساعت ۶ ونكم . مي پيچم سمت خواجه نصير. خبري نيست. مردم مي آيند و مي روند. راننده ها مسيرهايشان را در گوشم داد مي زنند. كسي گوشه اي باقالي مي فروشد. سرك مي كشم در دانشگاه شايد چيزي ببينم. هوا را بو مي كشم شايد بقاياي اشك آوري چيزي هنوز مانده باشد. پسري كوله به دوش از پله هاي دانشگاه پايين مي آيد كلاسش تمام شده لابد. نه اينجا خبري نبوده. لجم مي گيرد از اين آرامشي كه اينجاست. انگار آن جا كه اشك آور بود و باتوم آن جا كه هراس بود و آن ونهاي فنس كشيده يك دنيا از اينجا فاصله دارد. يكي بساط چاي اش را ولو كرده روي كاپوت ماشينش. از اين خطي هاست . پسر جواني در گوشش وز وز مي كند. صدايش يك هو مي رود بالا. مي گويد: "حاجي مي گويند آن پايين شلوغ است ."  مرد نگاهش مي كند شانه بالا مي اندازد و زير لب غرغر مي كند:" كه چه؟ هيچي هم نمي شود. همين جا را نگاه كن .اينهمه آدم دارند زندگيشان را مي كنند بعد يك سري  ...."  بقيه اش را نمي شنوم. راهم را كشيده ام و رفته ام. بي خيال همه چيز به پاس اين پايمردي در مبارزه خودم را به يك شهر كتاب مهمان مي كنم. و فكر مي كنم دلخوري ندارد كه. اگر كسي هم مرا اينجا لابلاي اين قفسه ها مي ديد باورش نمي شد كه تا همين يك ساعت پيش من هم جزء اغتشاشگران بودم. كه چرا همه فقط از بدو بدوها مي نويسند و از بگير و ببندها. چرا از بعدش نمي نويسند.از وقتي كه اين آدمها  تاكسي مي گيرند سوار اتوبوس مي شوند كه بروند خانه هاشان، كه بروند خريد، قرار مي گذارند هم را ببينند با هم شام بخورند انگار نه انگار اتفاقي افتاده. كه اصلا حواسمان هست كه چه قدر مدل زندگي كردنمان عوض شده كه براي خيليهامان مثل يك ماموريت شده كه بايد رفت. اما همين كه قصد برگشت مي كنيم خاك لباسهامان را مي تكانيم و مي شويم همان آدمهاي سابق، مي ايستيم در صف ماشين، كيسه هاي خريد در دستمان به هم لبخند مي زنيم و از گراني و آب و هوا حرف مي زنيم. حق دارد پيرمرد كه فكر كند فقط يك سري... از بس ما عادي اين روزهاي اغتشاش را زندگي مي كنيم.

به احترام ۲۵ خرداد و تمام روزهای بعدش

مرد به درد همچين روزهايي مي خورد. كه باشد، صاف زل بزند در چشمانت كه تو كجا؟ بشين سرجات همين ما مي ريم بسه. بعد تو سرتق بازي دربياوري راهت را بكشي بروي و بداني يكي هست كه حواسش به تو هست حتي اگر چتر حمايتش از آن ور سيم نزديكتر نيايد. بي مرد و حمايتش مبارزه سياسي هم به آدم نمي چسبد...

پینوشت توضیحی:برای همه آنهایی که ما را باور ندارند ما اگر تنهاترین و غمگین ترین آدمهای روی زمین هم باشیم اما چیزی از رسالتمان کم نمی شود. ۱۶ آذر ما داریم می آییم... 

جمعیت حمایت از کودکان کار - کیانا

                                                كيانا

- همه كودكان حق برخورداري از بالاترين معيارهاي بهداشتي و تسهيلات قابل حصول جهت درمان بيماري و بازيابي سلامت را دارند.

- همه كودكان حق دارند از آموزش برخوردار باشند.

- همه كودكان حق برخورداري از استراحت، داشتن اوقات فراغت، پرداختن به بازي و فعاليتهاي تفريحي متناسب با سن كودك و مشاركت آزادانه در زندگي فرهنگي و هنري را دارند.

- همه كودكان حق برخورداري از حمايت در برابر بهره كشي اقتصادي و انجام كاري كه به سلامت يا تحصيل او خللي وارد كند را دارند.

اينها را پيمان نامه حقوق كودك مي گويد. كودك كه مي گويم هر انسان زير ۱۸ سالي است كه در دنيا زندگي مي كند. آن افغاني سر ساختمان، آن كه پشت چراغ قرمز گل مي فروشد يا آنكه ترازو وسيله امرار معاشش است... همه را مي گويم. همه شان بچه هاي همين آب و خاكند. همه شان بااستعدادند، دوست داشتني اند. همه شان كودكند. مي خواهيم كمكشان كنيم بچگي كنند. كه رنگ بپاشيم به كودكيشان تا بزرگ كه شدند؛ سروقتش كه بزرگ شدند؛ چشمهايشان مهربان باشد. پر نباشد از كينه ،از بغض. مي خواهيم دنياي آنها هم به اندازه دنياي بقيه بچه ها زيبا باشد. اين حق آنهاست. حقشان را ازشان نگيريم...

۱) براي آشنايي بيشتر با جمعيت كيانا اين و اين را ببينيد.

۲) به هم اطلاع دهيد شناخت در سطح جامعه بهترين كمكي است كه مي توانيد به ما بكنيد.

برای تو و برای تمام کلماتی که مرا به تو می رساند

نگاه کن

شعر هم از من می گریزد

کلمات هم نمی مانند

درست مثل دستانت

و من چقدر

دلم تنگ است

برای واژه

و برای تو

اصلا

بگذار همه بدانند

این دنیا

بی تو

بی کلمه

             - که هوای عشقت

                                       برقصانتشان-

برهوتی است...