چنگ‌ بنواز و بساز ارنبود عود چه‌ باك -         ‌آتشم‌ عشق‌ و دلم‌ عود و تنم‌ مجمر گير

انگشتانم عاشقناكند لابد كه اين طور مثل نم باران عشق مي پاشند در فضا وقتي آن طور حريصانه مي لغزند روي سيم ها. اصلا تو چه مي داني از كيفوري سرانگشتانم وقتي سيمها را در آغوش مي گيرد، مي رود و مي آيد، لمسشان مي كند به مهر؟ تو چه مي داني از جادوي اين عاشقيت مدام ،آخر؟ تو بليطت را بفروش، پولش را بگير و بگذار انگشتانم عشقبازي كنند با سيمها و آن مشتريهايت خميازه بكشند از بس دلشان آهنگ جينگولي مي خواست و اينجا خبري ازش نيست. ديگر برايشان چه فرقي مي كند سر چه قطعه اي بخوابند؟اين كه ديگر عصبانيت ندارد آقاي عزيز.گفته بودم اجرايش نمي كنم. نگفته بودم؟ نگفته بودم عوضش كن؟ فكر كردي با يك لبخند و يك هندوانه زير بغل كه تو مهارتش را داري همه چيز تمام است؟ نگفته بودم كه اگر من هم بخواهم او نمي گذارد؟ آخر تو چه مي داني چه همه دلش نازك است، همان كه تمام چوب است و بدون رنگ و دست ساز؟ از نظر تو فقط گران قيمت است و حرفه اي. از نظر من اما چه همه دوست داشتني است و گرم. نمي داني چه خنده اي روي لبش بود وقتي گذاشتمش ميان آن مخمل مشكي و بعد با هم پاورچين پاورچين از در سالن زديم بيرون و كلي در راه خنديديم به قيافه ات كه بيايي و ببيني جاي تر بچه را. امروز كه آن طور فرياد مي كشيدي پشت تلفن فهميدم قيافه ات خيلي ديدني تر بوده حتي، آن قدر كه نتوانستم بپرسم با جاي خاليم چه كار كردي. نه، تا آخر دنيا هم كه برايت توضيح بدهم نخواهي فهميد كه همه چيز مهارت و استعداد نيست. نخواهي فهميد كه Farruca براي من يك جور عشقبازي است كه بايد بلد باشي اش. براي من فقط يك قطعه نيست كه اجراي عمومي اش كنم. يك جور گفتن دوستت دارم است همراه رقص انگشتانم.  Farruca كلام عاشقانه من است براي آن كس كه بايد. براي هركس و ناكسي خرجش نمي كنم. مي فهمي اينها را؟...

پینوشت: ای ایها الناس حواستان هست؟ ولوج صد پستی شد...

اگر توان بازگرداندن عقربه را داشتم...*

نه

دیگر به این روزهای خالی عادت نخواهم کرد

وقتی

خاطره هایت

این قدر عمیق

رد انداخته روی روحم

روی زندگیم...

*عنوان از شعر "توان بازگرداندن عقربه ها" ی  کسرا عنقایی

ارتباط دعوا و رفاقت یا چه قدر خوب که هستی

دعوا هميشه هم بد نيست. اصلا مي داني آدم بايد كسي را داشته باشد كه بتواند باهاش دعوا كند. دعوا كه نه بيشتر گلايه، از آنهايي كه يك خط در ميان پر است از بهانه و از غر. بايد كسي باشد كه خط و ربطت را بداند. كه بلد باشدت و بتواني در حضورش نقاب كاملترين بهترين داناترين فداكارترينت را بگذاري كنار. آسان شوي و پرعيب و او بداند و بخواهدت. همين طورها بخواهد تو را همين طور كه كلافه اي و عاصي. كه بدخلقيهايت نرنجانتش. كه بنشيند نگاهت كند لبخند بزند گوش كند و ته همه بهانه جوييهاي بيخوديت آغوشت بگيرد. بايد كسي باشد كه بشود سرش فرياد كشيد و بداني كه نمي رود كه نمي رنجد كه مي شناسدت و مي داند بايد صبر كند خاموش شوي آرام شوي. تا بداني كسي هست پاي تو ايستاده حتي اگر تو بداخلاترين و بي انصافترين و بدترين آدم كره خاكي باشي. حالا بماند كه اين شكليش هيچ وقت نصيب من نشده و در بهترين حالتش چند تا ليچار لايت بارم كرده اند راهشان را كشيده اند و رفته اند. به اين هم كار ندارم كه مثلا خيلي وقت است  كه همديگر را نديده ايم يا مثلا تو آدم من نبودي و قلبم را نلرزاندي يا هرچي فقط خواستم بداني تنها كسي كه بازي من را فهميد تو بودي كه مي نشستي با صبر تمام چرنديات مرا گوش مي كردي بي عصبانيت بي رنجش بي قهر. و تهش يك لبخند گل و گشاد مي زدي و آن جمله معروفت كه "از خودم كه هيچ، از كس ديگري هم ناراحت بودي بيا دادش را سر من بزن." كه من هميشه داد ديگران را سرت مي زدم. كه من هميشه داد آنهايي را كه دوست ندارم سر آنهايي كه دوست دارم مي زنم. فقط خواستم بگويم چقدر خوب كه هستي جايي همين حوالي پشت اين سيمها كه مي توانم گه گاهي بار تنهاييهايم را روي دوشت بگذارم و تو بخندي و بگذاري آخر اين بازي كسي بازنده نباشد...

آی آدمها ! يک نفر اينجا مي سپارد جان

از صبح كه رقمش را شنيده ام يك جورايي دارم پرواز مي كنم از بس حتي در مخيله ام هم نمي گنجيد اين برگه هاي A4 بتواند اين طور معجزه كند. بلند شدم آمدم اينجا بگويم آهاي اهالي وبلاگستان همين طور كه نشسته ايد چشم در چشم مانيتور و داريد گوگل ريدرتان را صفر مي كنيد به هزار مشقت، برداريد اين صفحه را باز كنيد و چند تا پرينت بگيريد ازش و بعد با يك لبخند يواش بدهيد به دست هر كه دم دستتان بود از فاميل و دوست و آشنا بگير تا همكار و همكلاسي و آنكه كنارتان مي نشيند روي نيمكت پارك و يا شايد چند لحظه همسفرتان مي شود در تاكسي.شايد جايي كسي بودنش وصل همين ثانيه هايي باشد كه ما به راحتي از كنارش مي گذريم...

سفرنامه یک روز پاییزی

- ایستاده ایم در شلوغی هفت تیر. مردی هم ایستاده کنارمان. دارد می گوید مردم باید بایستند. نباید در برابر حملاتشان متفرق شوند. می گوید این تنها راه مقابله است. خیلی حرفهای دیگر هم زد. وقتی داشت می رفت گفت این چیزها را به پای همه ما ننویسید. ما هم با مردمیم. معلوم نیست اینها را از کجا پیدا کرده اند. آدم هم این قدر بی رحم و مروت. من را اگر اعدام هم بکنند در کنارشان نمی ایستم. پرسیدیم شما؟ کارتش را نشان داد سرهنگ سپاه بود...

- از هفت تیر هلمان داده اند پایین. ایستاده ایم جایی حوالی کریمخان. ایستاده ایم فقط که ناگهان حمله می کنند. خسته تر از آنیم که با سرعت فرار کنیم. دختری که کنارم ایستاده تا می آید به خودش بجنبد با باتوم برقی محکم می زنند به کمرش. دختر نقش زمین می شود. به همراه خانمی ۵۰ ساله به طرفش می رویم تا بلندش کنیم. دختر دارد ناله و نفرین می کند و نمی تواند روی پاهایش بایستد. زن دلداریش می دهد. دارد می گوید همین است دیگر برای آزادی باید هزینه داد. در همین حین سنگی می آید صاف می خورد وسط سر همان خانم. جیغ می کشم از صدایش و خون می پاشد به لباسم. خانم با لبخند به من که همین جور اشکهایم دارد می آید پایین نگاه می کند و می گوید نگفتم برای آزادی باید هزینه داد...

- رسیده ام به یوسف آباد. از دوستانم که جدا می شوم دوباره حمله می کنند. هلم می دهند داخل یک کوچه باریک. تا باتومش را بالا می برد کسی حائلم می شود. از همین جوجه بسیجیها. کارتش را درمی آورد و می گوید برادر ما از خودیم داشتیم می رفتیم خانه. آنها که رفتند با تعجب نگاهش می کنم. می گوید: یک دختر تنها. نامردی بود به خدا...   

عیش مدام*

گاهی اوقات

دلم

خسته اش می شود

می ایستم

نفسی تازه می کنم

نفسی تازه می کند

و دوباره

از نو

عاشقت می شویم ...

*عنوان نام كتابي است از يوسا

۸/۸/۸۸

زمانی حوالی سال ۸۰ بود. بچه هایی بودیم که خیال می کردیم بزرگ شده ایم از بس آن کارتی که دستمان داده بودند ما را برده بود به عرش اعلا. و آن عنوانی که همیشه برای ما باقی خواهد ماند. بچه های معماری ۸۰ دانشگاه قزوین.

۴ سال بعد دوست بودیم و همراه. با هم زندگی کرده بودیم. یاد گرفته بودیم. شیطنت کرده بودیم. خندیده بودیم گریه کرده بودیم عاشقی هم. بار غم هم را به دوش کشیدیم. تنهاییهایمان را با هم قسمت کردیم. دلتنگیهایمان را بغضهایمان را بی عرضه گیهایمان را گاه حتی. ترسهایمان را از شب تنها ماندن تجربه هایمان را از تنها زندگی کردن غربتمان را از شهری که مال ما نبود . ۴ سال بعد ما همان بچه ها بودیم که با هم بزرگ شده بودیم و داشتیم می رفتیم بزرگیمان را جای دیگری خرج کنیم بی هم و در شهرهایی غیر از آن شهری که مال ما شده بود از بس سرریز بود از خاطراتمان. وعده دیدارمان هم شد ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ و ۸۸ دقیقه تا شاید بار دلتنگی خفه مان نکند تا آن روز  

امروز ۸/۸/۸۸ بود. هر حرفی از امروز حق مطلب نیست به گمانم از بس روحم را بعد از مدتها تازه کردید بچه های معماری ۸۰ قزوین...

نامه

فكرش را مي كردي اين طور شود قصه مان؟ كه نقطه پايانش جاي ديگري باشد بعد از 6 سال ، سر صبح ميان يك خيابان خلوت پاييزي؟ در كدام پس زمينه ذهنم گم شده بودي كه خيلي وقت بود ديگر هيچ جاي زندگيم مال تو نبود؟ خيلي وقت است كه ديگر حسي باقي نمانده. اما اعتراف می کنم دلم گرفت امروز از اینکه چشمانت دیگر برق نزد در هنگام دیدن من. ببينم امروز صبح كه از خواب بيدار شدي همان زمان كه داشتي آماده مي شدي يا وقتي جلوي در اين پا و آن پا مي كردي تا زنت هم بيايد آن زمان كه در خانه را بستي يا وقتي دست همسرت را گرفتي تا راهي شويد يا آن لحظه اي كه پا گذاشتي در آن خيابان فكر مي كردي آن دختري كه دستهايش را كرده در جيبش هدفونش را چپانده در گوشش  و همين جور دل دل كنان پيچيد در خياباني كه تو داشتي از انتهايش مي امدي همان است كه روزگاري همين حوالي مهر و آبان نشستي روبرويش و گفتي كه نمي شود كه خانواده ات كس ديگري را در نظر گرفته اند برايت. همان كه در سكوت بارش را جمع كرد و همان طور در سكوت رفت. از بس فكر مي كرد عشقي كه به جنون نكشاندت لايق هيچ چيز نيست. شايد اصلا از ياد برده بوديش كه توانستي آن طور نگاهش كني بي هيجان بي مهر بي نشاني از آشنايي بي لرزشي حتي . و گذاشتي از كنار هم رد شويم همان طوركه دو غريبه وحتي به خودت زحمت ندادي از سر كنجكاوي لااقل سرت را اندكي بچرخاني ببيني در انتهاي همان خياباني كه تو ازش آمدي آن غريبه ايستاده كنار جدول و دارد با خودش فكر مي كند كاش خوشبخت باشي.شايد آن وقت لازم نبود كه اثبات كني نيك بختيت را. شايد آن وقت حلقه دستانت را دور بدن آن زن مي گذاشتي براي وقتي كه ديگر در آن خيابان نباشي...    

اینجا آسمان آبی است

۱-     عروس اصرار داشت يك شب بروم پيشش.  رفتم. در خانه را كه باز كرد، اولين چيزي كه به چشم مي زد، عكسهاي دونفره شان بود كه تقريبا همه جاي خانه را پوشش داده بود. جا به جا تك شاخه هاي رز و مريم و يك عالمه عروسك كه به در و ديوار آويزان بود. و عروس كه مثل يك تور ليدر ماهر توضيح مي داد كه فلان عكس را كجا گرفته اند يا فلان هديه را مثلا به چه مناسبت كادو گرفته. چشمهايش برق مي زد وقتي داشت اينها را مي گفت...

۲-     آخر شب نشسته ايم به حرف. قبلش گوشي اش را گرفته ام گذاشته ام كنار گوشي خودم ته سالن من باب يك شرط بندي كه ببينيم چه قدر بي گوشي دوام مي آوريم. هي ساعت نگاه مي كند. هي مي رود و مي آيد. اين پا و آن پا مي كند. گردن كج مي كند كه يعني الان مي خوابد قبل از آنكه شب به خيرش را بگويم و من شانه بالا مي اندازم كه يعني شرط را مي بازي خود داني. موبايلش كه زنگ مي خورد شلنگ تخته زنان خودش را مي رساند به آن طرف سالن و در حالي كه تقريبا فرياد مي زند:" آخ جون شوهرم" شيرجه مي رود روي گوشي. مي گويم:" شرط را باختي." مي گويد:" اگر مي دونستم زنگ خور نداري باهات شرط نمي بستم. ولي به جهنم اگه شب به خير نمي گفتم كه تا صبح خوابم نمي برد"...   

۳-     فردايش عروس مهمان ماست. نيمه شب آقاي برادر نشسته به فيلم ديدن وسط هال. من در اتاق مشغول كتاب خواني، عروس نشسته فيلمهايم را زير و رو مي كند تا با هم ببينيم. بقيه خوابند. مي گويم:" نمي شه تو كامپيوتر ديد. صدا نداره. برو راضيش كن ما اون ور فيلم ببينيم." از خدا خواسته بلند مي شود. برگشتش اما طول مي كشد. از اتاق داد مي زنم:" تكليف ما را مشخص كنيد فيلم مي بينيد  يا من بخوابم." صداي شليك خنده شان در فضا مي پيچد. دلم از اين شاديشان مي لرزد...

۴-     ديگر نزديك صبح است. فيلممان را ديده ايم و مي رويم كه بخوابيم. عروس پيش من مي خوابد چون از آن عربيها هنوز بينشان خوانده نشده. تا مي آيم بخوابم از جايش بلند مي شود. مي گويم:" كجا دوباره؟" الان مي آيمي مي گويد و به دو مي رود. برمي گردد و دراز مي كشد. نگاهي به من كه همين جور مثل علامت سوال نگاهش مي كنم مي اندازد و مي گويد:" خوب يادم رفته بود به شوهرم شب به خير بگم مگه چيه؟" و پتو را روي سرش مي كشد...

۵-     فردايش بعد از ناهار عروس ايستاده به تماشاي آكواريوم آقاي برادر. من دارم آشپزخانه را جمع و جور مي كنم. برادر جان پاورچين پاورچين مي آيد از پشت بغلش مي زند. صداي خنده شان فضا را مي شكافد. دلم غنج مي زند و فكر مي كنم گاه با چه بهانه هاي كوچكي آدمها احساس خوشبختي مي كنند...