دوباره

اينجا براي من خانه قديم است. حكمش مثل خانه مادربزرگهاست، با سنگفرش و حوض و پنجره هاي چوبي. يادآور روزهاي خوب، آدمهايي كه بودند و دلي كه گرم بود به اين بودنها.

امروز بعد از مدتها كليد انداخته ام، در را به پاشنه چرخانده ام، دست كشيده ام به در و ديوار، نشسته ام به خاطره بازي زير درخت توت، كنار حوض پر از برگ. و هي آه كشيده ام كه اي دريغ از روزگار. و مي دانم تا صبح هم كه اينجا بنشينم از گذشته كسي در اينجا را نخواهد زد. اما آدم بايد جايي را داشته باشد به وقت دلتنگي، به دور از مناسبتها و بايدها و هست ها، كه برود آنجا خيال ببافد و آرزو كند و آه بكشد و گريه كند حتي. جايي كه بشود دلي سبك كرد و دوباره راهي شد پي زندگي. جايي كه بماند براي من و خلوتم و روزهاي سكوت. كه بيايم اينجا، نقاب خندان را بردارم و غر بزنم اصلا. جايي كه بي نقاب باشم باز، شايد يادم برود عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد ...  

مهرنامه: تفسير جهان آري؛ تغيير جهان نه

آقاي قوچاني عزيز

مهرنامه تان حتي اگر آن عنوان وسوسه انگيز روي جلد را هم نداشت يا آن مقالات را كه فكر كنم كافي باشد براي درگير شدن تا ارديبهشت سال بعد كه قرار است شماره بعدش بيايد-اگر بيايد و اميدوارم كه بيايد-  باز اين ضميمه ادب و هنرتان به دنيا مي ارزيد. به اندازه تمام مهري كه جا گذاشته ايد لاي تك تك صفحات اين ماهنامه جديد سپاس...  

پینوشت: در ضمن تا اطلاع ثانوی اینجا هستیم.

حرفهايي از ته ته دل+ يك سال

حرفهايي از ته ته دل

کافی بود سرت را برمی گرداندی

من هنوز ایستاده ام

چرا هیچ کس مرا نمی بیند؟

کسی با من قرار سینما نمی گذارد؟

کسی نگرانم نمی شود؟

همیشه تنها چای می خورم

تنها تب می کنم

تنها موسیقی گوش می دهم

فکر می کنم "تنها" یک آدم است

که این جا خانه کرده

اگر آدم است

چرا مرا نمی بوسد؟

بلند می گویم

و خوب گوش کن "تنها"

من

بوسیدن را خیلی دوست دارم

فخری برزنده

پینوشت توضیحی : روزهایی است که دلت به درد می آید از تنهاییهای تمام عمرت دقیقا وقتی فکر می کنی که با آن خو گرفته ای. روزهایی است که خلوتت بدجور توی ذوق می زند و یادت می اندازد تنهایی از آن دردهایی است که هیچ وقت برایت عادت نمی شود حتی اگر تمام عمرت را با آن سر کرده باشی. روزهایی هست که ...

پينوشت توضيحي تر: بد نيست آدم گاهي هم سرك بكشد به گذشته. همين ديگر. هيچ حرف تازه اي نيست...

از لابه لای دفتر خاطرات

تو/ ميدان ونكي/ صبح جمعه/ آرام و بي دغدغه

يوسف آبادي/ باوقار و مهربان

وليعصري/ سرريز از زندگي

تو/ عزيزي/ به وسعت تمام جاهاي خوب دنيا

تو/حس ناب همه خاطره هاي شيريني اصلا

يك سالگي ولوج

تولد يك شكل خوبي است. آنقدر كه مي بيني بعد از يك سال از آن دخترك غمگين "شيرين نشاط" رسيده اي به اين دخترك رقصان ميان آب. كه مي بيني در اين يك سال آنكه دمادم متولد شد خودت بودي حالا ديگر چه فرقي مي كند كه آيينه ات چند ساله شده باشد. يك همچين روزي بود در سال پيش كه ... ولوجم يك ساله شد.

و يك تشكر ويژه از تو كه بودنت را مديون ولوجم و تولد پياپي ام را در اين يك سال مديون تو. دنيا زيباتر است و من به آسمان نزديكترم و اين همه از توست. ممنونم...

اندر احوالات زندگی شرکتی

ما لابد داريم خوب جايي كار مي كنيم و خودمان خبر نداريم. يا شايد هم خبر داريم ولي از آنجايي كه موجوداتي هستيم از بيخ و بن بر.انداز و آشوب طلب و صد البته اندازه بزغاله هم نمي فهميم قصد وارونه جلوه دادن حقايق را داشته و قدر اين سپاه نازنين كه شركت ما سرش را كرده در آخورش و حال و اوضاع ما شده گل و بلبل را نمي دانيم. وگرنه هر بچه اي هم اینها را مي فهمد.اصلا كجا پيدا مي شود شركتي كه سه ماه سه ماه حقوق ندهد و كارمندانش را تبعيد كند به زيرزميني كه ذره اي نور ندارد و از دو هفته پيش هم در حال تعديل نيرو باشد آن هم به شدت و با تمام قوا. تازه آنقدر به فكر كارمندانش باشد كه فرم نظرسنجي بدهد كه يا ايها الكارمندان ما خودمان مي دانيم كه چه قدر خوبيم و ماهيم اما نمي خواهيم كوچكترين چيزي خاطر عزيزتان را مكدر كند و از آنجايي كه حقوق و نور و امنيت شغلي كيلو چند و در مملكت ما مسائل مهمتري وجود دارد به اين سوالات پاسخ دهيد:

- آيا تا به حال مافوقتان از شما درخواستي داشته كه با ارزشها و اعتقادات شما سازگاري نداشته باشد؟

- امنيت فيزيكي محل كار خود را چگونه ارزيابي مي كنيد؟

و اين سوال آخر كه غوغا است:

- آيا از زندگي شخصي خود لذت كافي را مي بريد؟

يعني در همچين شركت خجسته اي مشغول به كار هستيم...

مي سوزم تا تو شمع مجلس باشي

"هر شب تنهايي" را نرويد نبينيد.نه به خاطر آنچه درباره اش مي گويند يا نقدهايي كه ازش خوانده ايد. كه مثلا آن لحظه هاي همراهي ليلا حاتمي با دخترك كشدار است و طولاني. نه به خاطر آن انشا خواني بي روحش روي صحنه ها كه اعصابتان را به هم مي ريزد. و نه به خاطر تمام آن به به و چه چه ها در باب معنا بخشي به مذهب و بصري كردن لايه هاي دروني اعتقاد ,ايمان يا هرچي. به خاطر نگاه هاي حامد بهداد كه بدجور گير مي اندازتتان. كه مي آيد تا آن ور ديوارهاي سالن دنبالتان مي كند تا توي خانه مي نشيند سر طاقچه روي مبل. چراغ را هم كه خاموش كنيد خودش را جا مي كند زير پتو كه يادتان بياندازد عاشقي چه چيز خوب دردناكي است. كه "دچار بايد بود"...

مسخ شده ها

صدای در که اومد تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستامو بگیرم جلوی صورتم. مامان که اومد تو اتاق گفتم:" هول نشی ها.هیچی نشده. آلرژیه. فقط انگار شدتش از همیشه بیشتره." دستمو که برداشتم چشمتان روز بد نبینه آنچنان جیغی کشید که نزدیک بود پرده گوشم پاره بشه. بعد هم کشون کشون بردتم دکتر. البته انتظارشو داشتم. از همون اول صبح که بیدار شدم و چشمهام باز نشد و دست زدم به پلکهام که شده بود عینهو بالشت. به خودم گفتم:"هی دختر رفتی جلوی آینه نترسی ها. دوباره پلکهات ورم کرده." اما اونی که تو آینه بود من نبودم به خدا. لااقل اون دختری که دیشبش رفته بود تو رختخواب نبود. اصلا اون دختر دیشب کجا و این هیولای امروز صبح کجا. توی همین هاگیر و واگیر صدای در اومد. مادام و موسیو از کلاس روز جمعه مامان برگشته بودند...

امروز هم نشستم تو خونه. نخندیدها. اما همش دارم فکر می کنم کاش "مسخ" کافکا فقط یه داستان باشه...  

تنها در همين فيلمها زندگي مي كنيم

بلد بودگيهاي زندگيت را وردار بريز توي كيفت چه مي دانم توي جيبت بزار همراهت باشند. خوب لازم مي شود وقتي مي گويد:" يه موقع مي خواستم. الان نمي خوام." بفهمي يعني چي.بفهمي آن نبودنهاي به وقت نياز و اين بودن درست وسط جايي كه جاگير شده نبودن يعني چي. بعد يه چيزهاي ديگري هم هست كه بايد زندگيشان كرده باشي آن خنده هاي از سر سرخوشي و اينكه من شاهزاده ام و خودت بداني كه هيچ پخي نيستي و آن اتاق و ...  يه چيزهايي را هم بايد آرزو كرده باشي گيرم كه هزار سال از آرزويت گذشته باشد. كه يادت بيافتد چه همه دلت آن آقاي با ماشين مدل بالا را نمي خواهد. تيپ آلاگارسون نمي خواهد. زندگي لوكس نمي خواهد. مدير عامل و آدم نابغه و فلان مدرك فلان دانشگاه و محاسبه مرخصي و كسري كار و دوزار بالا پايين حقوق نمي خواهد. دلت سكوت مي خواهد ،خل خل بازي و عاشقي بي حد و حصر. دلت "آرامش انساني" مي خواهد. بعد اين جوري مي توني بشيني دو بار سه بار چهار بار اصلا هرچند بار كه دلت خواست زندگي كني گور باباي اينكه هيچ وقتِ هيچ وقت شهرزاد هيچ سيامكي نبودي...

من و ولوج و مهمان ناخوانده

حتما مستحضرید که وبلاگ اینجانب مدت زمانی دچار اشکال شده بود. از من بیچاره فغان که ای ملت به دادم برسید از شما ملت ارجمند هم همکاری که واقعا مرا شرمنده الطاف بی دریغتان نمودید. این بود تا از جایی شنیدم فیل.ترینگی هست که فقط بعضی پستها را ناخوانا می کند. این شد که آستین همت بالا زده همین اندک دانش کامپیوترمان را به کار برده تا شاید فرجی شود. و در کمال تعجب دیدم اشکال نه در ساختار وبلاگ بلکه در پستهایی است که بله. هرکدام را که حذف می کردم پستهای قبلی نمایش داده می شد. در این لحظه بود که می خواستم از شوق بپرم وسط خیابان که یافتم یافتم .البته صبوری کرده و همانطور نشسته به این فکر کردم که خدا را شکر این فیلی که به نوشته های ما زده بچه بوده گویا و زورش فقط به همان نوشته های مزبور رسیده . چه می دانم شاید هم  فیل عاقلی بوده و عقلش رسیده خزعبلات بنده به هیچ جا برنخواهد خورد. خلاصه چون ما هم حالا نه به اندازه ایشان ولی در حد و اندازه های خودمان دارای هوش و ذکاوت هستیم اول پستها را حذف کرده بعد دوباره ثبت نمودیم و بدین ترتیب ولوجمان دوباره قبراق و سرحال و صد البته کامل به جمع وبلاگستان برگشته. باشد که همه گناهکاران خودشان به راه راست هدایت شوند وگرنه همه فیلها که مثل فیل ما عاقل از آب درنمی آیند. آمین...