حرفهايي از ته ته دل+ يك سال

حرفهايي از ته ته دل

کافی بود سرت را برمی گرداندی

من هنوز ایستاده ام

چرا هیچ کس مرا نمی بیند؟

کسی با من قرار سینما نمی گذارد؟

کسی نگرانم نمی شود؟

همیشه تنها چای می خورم

تنها تب می کنم

تنها موسیقی گوش می دهم

فکر می کنم "تنها" یک آدم است

که این جا خانه کرده

اگر آدم است

چرا مرا نمی بوسد؟

بلند می گویم

و خوب گوش کن "تنها"

من

بوسیدن را خیلی دوست دارم

فخری برزنده

پینوشت توضیحی : روزهایی است که دلت به درد می آید از تنهاییهای تمام عمرت دقیقا وقتی فکر می کنی که با آن خو گرفته ای. روزهایی است که خلوتت بدجور توی ذوق می زند و یادت می اندازد تنهایی از آن دردهایی است که هیچ وقت برایت عادت نمی شود حتی اگر تمام عمرت را با آن سر کرده باشی. روزهایی هست که ...

پينوشت توضيحي تر: بد نيست آدم گاهي هم سرك بكشد به گذشته. همين ديگر. هيچ حرف تازه اي نيست...

از لابه لای دفتر خاطرات

تو/ ميدان ونكي/ صبح جمعه/ آرام و بي دغدغه

يوسف آبادي/ باوقار و مهربان

وليعصري/ سرريز از زندگي

تو/ عزيزي/ به وسعت تمام جاهاي خوب دنيا

تو/حس ناب همه خاطره هاي شيريني اصلا

يك سالگي ولوج

تولد يك شكل خوبي است. آنقدر كه مي بيني بعد از يك سال از آن دخترك غمگين "شيرين نشاط" رسيده اي به اين دخترك رقصان ميان آب. كه مي بيني در اين يك سال آنكه دمادم متولد شد خودت بودي حالا ديگر چه فرقي مي كند كه آيينه ات چند ساله شده باشد. يك همچين روزي بود در سال پيش كه ... ولوجم يك ساله شد.

و يك تشكر ويژه از تو كه بودنت را مديون ولوجم و تولد پياپي ام را در اين يك سال مديون تو. دنيا زيباتر است و من به آسمان نزديكترم و اين همه از توست. ممنونم...

اندر احوالات زندگی شرکتی

ما لابد داريم خوب جايي كار مي كنيم و خودمان خبر نداريم. يا شايد هم خبر داريم ولي از آنجايي كه موجوداتي هستيم از بيخ و بن بر.انداز و آشوب طلب و صد البته اندازه بزغاله هم نمي فهميم قصد وارونه جلوه دادن حقايق را داشته و قدر اين سپاه نازنين كه شركت ما سرش را كرده در آخورش و حال و اوضاع ما شده گل و بلبل را نمي دانيم. وگرنه هر بچه اي هم اینها را مي فهمد.اصلا كجا پيدا مي شود شركتي كه سه ماه سه ماه حقوق ندهد و كارمندانش را تبعيد كند به زيرزميني كه ذره اي نور ندارد و از دو هفته پيش هم در حال تعديل نيرو باشد آن هم به شدت و با تمام قوا. تازه آنقدر به فكر كارمندانش باشد كه فرم نظرسنجي بدهد كه يا ايها الكارمندان ما خودمان مي دانيم كه چه قدر خوبيم و ماهيم اما نمي خواهيم كوچكترين چيزي خاطر عزيزتان را مكدر كند و از آنجايي كه حقوق و نور و امنيت شغلي كيلو چند و در مملكت ما مسائل مهمتري وجود دارد به اين سوالات پاسخ دهيد:

- آيا تا به حال مافوقتان از شما درخواستي داشته كه با ارزشها و اعتقادات شما سازگاري نداشته باشد؟

- امنيت فيزيكي محل كار خود را چگونه ارزيابي مي كنيد؟

و اين سوال آخر كه غوغا است:

- آيا از زندگي شخصي خود لذت كافي را مي بريد؟

يعني در همچين شركت خجسته اي مشغول به كار هستيم...

مي سوزم تا تو شمع مجلس باشي

"هر شب تنهايي" را نرويد نبينيد.نه به خاطر آنچه درباره اش مي گويند يا نقدهايي كه ازش خوانده ايد. كه مثلا آن لحظه هاي همراهي ليلا حاتمي با دخترك كشدار است و طولاني. نه به خاطر آن انشا خواني بي روحش روي صحنه ها كه اعصابتان را به هم مي ريزد. و نه به خاطر تمام آن به به و چه چه ها در باب معنا بخشي به مذهب و بصري كردن لايه هاي دروني اعتقاد ,ايمان يا هرچي. به خاطر نگاه هاي حامد بهداد كه بدجور گير مي اندازتتان. كه مي آيد تا آن ور ديوارهاي سالن دنبالتان مي كند تا توي خانه مي نشيند سر طاقچه روي مبل. چراغ را هم كه خاموش كنيد خودش را جا مي كند زير پتو كه يادتان بياندازد عاشقي چه چيز خوب دردناكي است. كه "دچار بايد بود"...

مسخ شده ها

صدای در که اومد تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستامو بگیرم جلوی صورتم. مامان که اومد تو اتاق گفتم:" هول نشی ها.هیچی نشده. آلرژیه. فقط انگار شدتش از همیشه بیشتره." دستمو که برداشتم چشمتان روز بد نبینه آنچنان جیغی کشید که نزدیک بود پرده گوشم پاره بشه. بعد هم کشون کشون بردتم دکتر. البته انتظارشو داشتم. از همون اول صبح که بیدار شدم و چشمهام باز نشد و دست زدم به پلکهام که شده بود عینهو بالشت. به خودم گفتم:"هی دختر رفتی جلوی آینه نترسی ها. دوباره پلکهات ورم کرده." اما اونی که تو آینه بود من نبودم به خدا. لااقل اون دختری که دیشبش رفته بود تو رختخواب نبود. اصلا اون دختر دیشب کجا و این هیولای امروز صبح کجا. توی همین هاگیر و واگیر صدای در اومد. مادام و موسیو از کلاس روز جمعه مامان برگشته بودند...

امروز هم نشستم تو خونه. نخندیدها. اما همش دارم فکر می کنم کاش "مسخ" کافکا فقط یه داستان باشه...