تنها در همين فيلمها زندگي مي كنيم

بلد بودگيهاي زندگيت را وردار بريز توي كيفت چه مي دانم توي جيبت بزار همراهت باشند. خوب لازم مي شود وقتي مي گويد:" يه موقع مي خواستم. الان نمي خوام." بفهمي يعني چي.بفهمي آن نبودنهاي به وقت نياز و اين بودن درست وسط جايي كه جاگير شده نبودن يعني چي. بعد يه چيزهاي ديگري هم هست كه بايد زندگيشان كرده باشي آن خنده هاي از سر سرخوشي و اينكه من شاهزاده ام و خودت بداني كه هيچ پخي نيستي و آن اتاق و ...  يه چيزهايي را هم بايد آرزو كرده باشي گيرم كه هزار سال از آرزويت گذشته باشد. كه يادت بيافتد چه همه دلت آن آقاي با ماشين مدل بالا را نمي خواهد. تيپ آلاگارسون نمي خواهد. زندگي لوكس نمي خواهد. مدير عامل و آدم نابغه و فلان مدرك فلان دانشگاه و محاسبه مرخصي و كسري كار و دوزار بالا پايين حقوق نمي خواهد. دلت سكوت مي خواهد ،خل خل بازي و عاشقي بي حد و حصر. دلت "آرامش انساني" مي خواهد. بعد اين جوري مي توني بشيني دو بار سه بار چهار بار اصلا هرچند بار كه دلت خواست زندگي كني گور باباي اينكه هيچ وقتِ هيچ وقت شهرزاد هيچ سيامكي نبودي...

من و ولوج و مهمان ناخوانده

حتما مستحضرید که وبلاگ اینجانب مدت زمانی دچار اشکال شده بود. از من بیچاره فغان که ای ملت به دادم برسید از شما ملت ارجمند هم همکاری که واقعا مرا شرمنده الطاف بی دریغتان نمودید. این بود تا از جایی شنیدم فیل.ترینگی هست که فقط بعضی پستها را ناخوانا می کند. این شد که آستین همت بالا زده همین اندک دانش کامپیوترمان را به کار برده تا شاید فرجی شود. و در کمال تعجب دیدم اشکال نه در ساختار وبلاگ بلکه در پستهایی است که بله. هرکدام را که حذف می کردم پستهای قبلی نمایش داده می شد. در این لحظه بود که می خواستم از شوق بپرم وسط خیابان که یافتم یافتم .البته صبوری کرده و همانطور نشسته به این فکر کردم که خدا را شکر این فیلی که به نوشته های ما زده بچه بوده گویا و زورش فقط به همان نوشته های مزبور رسیده . چه می دانم شاید هم  فیل عاقلی بوده و عقلش رسیده خزعبلات بنده به هیچ جا برنخواهد خورد. خلاصه چون ما هم حالا نه به اندازه ایشان ولی در حد و اندازه های خودمان دارای هوش و ذکاوت هستیم اول پستها را حذف کرده بعد دوباره ثبت نمودیم و بدین ترتیب ولوجمان دوباره قبراق و سرحال و صد البته کامل به جمع وبلاگستان برگشته. باشد که همه گناهکاران خودشان به راه راست هدایت شوند وگرنه همه فیلها که مثل فیل ما عاقل از آب درنمی آیند. آمین...

پدر قهرمان من

خانواده محترم جناب آقاي م كه بنده به عنوان فرزند ارشد در آن ايفاي نقش مي كنم يك زبان مشترك دارد و آن هم موسيقي است. پدر اين خاندان پنج نفره آن طوري كه برايمان تعريف كرده اند از جواني با سازهايش زندگي مي كرده. و اين طوري بوده كه من و برادرانم از زماني كه طفلي بوديم به قاعده يك فندق با دو-رِ- مي – فاهاي پدر بزرگ شده ايم. در اين ميان مادر محترم هم از اين به قول پدر جان عشق بي نصيب نماند و شروع كرد سازآموزي. و حالا با دوستانش تصميم به برگزاري يك كنسرت گرفته اند. آن هم گروه نوازي دف كه هركس اندك آشنايي با اين ساز داشته باشد مي داند صداي يك عدد از اين ساز به تنهايي براي يك محله بس است. بعد گويا جاي تمرين پيدا نكرده اند مادرجان از دوستان دعوت كرده براي تمرين تشريف بياورند خانه ما كه خانه است و آپارتمان نيست و طبعا محل مناسبي براي تمرين. حالا اينها را بگذاريد كنار اينكه برادر كوچكتر در حال آموزش درام است و از صدايش چه بگويم كه صد رحمت به دف. ديروز خسته و هلاك رفته ام خانه از سر كوچه پيچيده نپیچيده ديدم به به كنسرتي به راه است. رفتم داخل مي بينم 12 نفر دف مي زنند برادر محترم هم با آن طبل بزرگه درامش- كه اسم تخصصيش را بلد نيستم و آدم را ياد ميدان جنگ مي اندازد- برايشان سرضرب نگه داشته و مادرم در انتهاي هرقطعه وقتي دوستانش تعريف مي كنند از درست شمردن پسرش و اينكه چه قدر خوب گام را نگه مي دارد چشمانش برق مي زند و با افتخار از شوهرش مي گويد كه همه اينها را مديون اوست. كه عشق به موسيقي را او جاري كرده در اين خانه. كه اصلا نمي تواند فكرش را هم بكند كه اگر شوهرش از اينهايي بود كه مي آيند خانه تا شامي بخورند و دستوري بدهند احتمالا و بعد از هورت كشيدن چايشان خواب هفت پادشاه ببينند و ورد زبانشان اين باشد كه گراني است و شما نمي فهميد و من خيلي زحمت مي كشم و از اين حرفها چطوري مي خواست با او زندگي كند...

مي روم به اتاقم. صداي اين معجون غريب دف و درام هنوز هم به راه است. اما فكرش را كه مي كنم مي بينم مي ارزد. نهايتش دو ساعت ديرتر خوابيدن است ديگر ولي مي ارزد به اينكه در خانواده اي زندگي كني كه يك زبان مشترك دارد. زبان مشتركي كه داشتنش را مديون پدر است. پدري كه معناي عشق را خيلي خوب مي فهمد...

بی ربط نوشت: یا ایها الناس کسی اینجا هست به من کمک کنه مشکل این صفحه را حل کنم؟ بعضی آی پی ها نمی تونند پستها را کامل ببینند. تو را خدا كمك

نگاه تو و دنیای من

نگاهت

به تنهايي كافيست

تا دنيايم را زير و زبر كند

حالا

فکرش را بكن

اگر بخندي

مرا تا كجاي اين رويا خواهي كشاند...

ملکه ای که منم

ديروز در پي برنامه هاي حال دهي به خود تشريف برديم "محاكمه در خيابان" بيني. حالا چرا "محاكمه در خيابان" برمي گردد به ارادت قلبي اين بنده حقير به مسعود خان. چشمهايتان را براي من گشاد نكنيد كه در اين يك مورد خاص اين ذهن پوپوليستي من هيچ پز روشنفكري را برنمي تابد. خلاصه ما رفتيم سينما. در بدو ورود خانم گيشه اي يك نگاه عجيباً غريبايي به من انداخت كه فكر كردم به خاطر تنها آمدنم است. سه طبقه سينما را با اين حسرت طي كردم كه چرا من تنها و اين حرفها. اما متصدي،در سالن را كه باز كرد ديدم چه خبر. خانم گيشه اي حق داشت به خدا. من بودم و يك سالن. يادم افتاد بچه كه بودم در يكي از اين قصرها – به گمانم كاخ شمس- يك سالن سينماي اختصاصي ديده بودم و چه قدر حسرت كشيده بودم و چه قدر دلم خواسته بود. و حالا يك سالن داشتيم اختصاصي،اين ذهن من هم قربانش بروم دست به رويابافي توپ، در چشم برهم زدني مرا نشاند جاي ملكه قصه. و خوب از آنجايي كه ما ملكه خوبي هستيم  اجازه داديم چند رعيت هم در اين لذات با ما سهيم باشند به شرط اينكه در برابر چشمان ملوكانه مان آفتابي نشوند و بروند يك گوشه اي براي خودشان آرام بنشينند. الحق و الانصاف آنها هم شرط بندگي را خوب به جا آورده شما از ديوار صدا شنيديد از اين سه زوج محترم مستقر در سالن هم شنيديد، اما امان از اين مجردها آرام و قرار نداشتند كه. يادمان باشد دفعه بعد مجرد جماعت را راه ندهيم كه سخت خاطر مباركمان را مشوش نمودند از بس سه نفري به قاعده يك سالن سينماي پر و پيمان  آمدند و رفتند. با تمام اين اوصاف نشستيم فيلممان را نگاه كرديم و حظي برديم. شما كه از اين امكانات نداريد نمي دانيد ديدن فيلم بدون كله اضافه و صداي خش خش چيپس و پچ پچ در گوشي چه قدر مي چسبد. البته بايد بلد باشي با غربت يك سالن ساكت و يك عالمه صندلي خالي كنار بيايي. اينطوري بود كه تهش چراغها كه روشن شد گذاشتم آنها زودتر بروند فكر كردم براي مقام شامخمان خوب نيست مرا اين طور ببينند اشك بار. بين خودمان باشدها هيچ ربطي هم به فيلم نداشت و دلمان خواست. از بس گير افتاده بودم بين آن همه غريبي. چرا اينطوري نگاه مي كنيد؟ ملكه هم آدم است ديگر گاهي دلش مي گيرد خوب...

من بیکرانه ام

نگاهت

خیسم می کند

اگر تنم را دریا کنم

از من طلوع می کنی؟

اغتشاش از نوع خانوادگي

گوشه امني در اين دنيا است كه هروقت دلم آغوش بخواهد پناهنده مي شوم آنجا. پيرزني دارد گرد و قلنبه كه مهرباني از چشمهايش مي ريزد و  پيرمردي كه مي نشيند برايت كتاب خواندن با آن عينكش و با آن زباني كه براي بعضي كلمات نمي چرخد. و من از آن دختر دلتنگ غمگين تبديل مي شوم به نوه بزرگي كه عشق پيرمرد و پيرزن را يك تنه در اختيار دارد. بعد فكر كن خزيده اي در آن خانه، كز كرده اي يك گوشه، دلت كه گرفته هيچ، نمايش مسخره اي هم از حضور در حال پخش است. پيرمرد كه از قضا بسيار هم مذهبي است بك هو مي گويد:" من نمي فهمم كي پا شده رفته خوب شما كه اين همه آدم داشتين روز عاشورا مي آورديد جلوي ما درمي اومدن ديگه." اول چشمانم گشاد مي شود، بعد مي گويم:" جلوي شما باباجي؟" پيرزن از آن طرف مي گويد:" پس چي. از 13 آبان همه را رفته من هم اگه پا داشتم مي رفتم." پيرمرد مي گويد:" به ...( شوهر خاله ام را مي گويد) مي گم تو جلو نرو قدت بلنده شناسايي مي شي. من كوچولو ام، گم مي شم. تو هم دختر يه كم ورزش كن اين جور كه لاجوني كه نمي توني بدويي." بعد همه مي گن چرا حالت خوب مي شه مي ري اونجا.  تو را خدا شما بگيد اين پيرمرد ماچ لازم نيست؟

بعد نوشت

می دانی اصلا انصاف نیست غلیان احساس من صاف بیافتد وسط این روزهایی که همه چیزش رنگ سیاست دارد. که هی چپ و راست کامنت بگذارید خصوصی که فلانی صبر کن درست می شود کانهو فحش می ماند برای آدمی که منم آن هم از نوع خواهر و مادر. که مجبور شوی بیایی بعدنوشت بنویسی که ای ایها الناس آن پست قبل کاملا شخصی است. هی ربطش ندهید به هر ناکجاآبادی. بگذارید عزاداریش را بکند این دل من. به پیر به پیغمبر زخمش مال خودش است این قدر اجتماعیش نکنید.اندکی صبر و اینها را خودش خوب بلداست اما دردش می گیرد وقتی تو نفهمی هیچ کس نفهمد که در دل من چه غوغایی است. آخر دل است دیگر. نمی فهمد که الان سیاست از هرچیزی واجبتر است. ببخشیدش اما الان در دلش غوغایی است... 

يك سيم،يك كليد، يك ارتباط

اين هجوم سرد ديگر با هيچ آغوشي گرم نمي شود

 بيچاره مادرم

چشمهايم فقط به چشم او مي آيد

اما فقط همين

 او مي رود تا رد باراني چشمهايم را لاي قيمه نذري جا بگذارد

 و من مي مانم

 و سهم نيمه ام از مادر

 آخر پسرها دو سهم مي برند

او مي رود

و آخرين تكه هاي تو را هم با خود مي برد

ديگر به تو هم احتياج ندارم

خداي بي معجزه

اين درد با هيچ ترانه اي آرام نمي گيرد

 انگار از طولاني ترين سفر دنيا برگشته ام. نشسته ام در خانه اشك مي ريزم و مي زنم. مي زنم و اشك مي ريزم. مچ دستم درد مي كند چشمهايم هم. اما دلم سبك نمي شود كه نمي شود. در كدام طبقه آسمانت نشسته اي كه پرپر شدن جوانهاي سرزمينم را نمي بيني؟ مرا ببخش اما مي داني امروز به چه فكر كردم؟ كه چشمانت را بسته اي گوشهايت را گرفته اي وگرنه مي ديدي فقط سرها سرنيزه نبود.امروزعاشورا بود اينجا و ما از ته دل فرياد زديم "هل من ناصر ينصرني؟". فكر كنم ديگر وقتش است خدايا . نمي خواهي ياريمان كني؟

دلتنگی

چطور بگويم دلم برایت تنگ است

وقتي تو با جاده ها رفته اي

و من

هنوز خوشبينانه

در روياهايم

پي آن كوره راهي مي گردم

كه از بين روشنترين علفزار دنيا

مرا به تو برساند...