غزلواره ای برای تو
پا به ماه
حسی تازه ام
و کودکم را
از جنس عشق و غزل
به دنیا خواهم آورد
در سرای نور
اگر
چشمانت
رخصت دهند...
پا به ماه
حسی تازه ام
و کودکم را
از جنس عشق و غزل
به دنیا خواهم آورد
در سرای نور
اگر
چشمانت
رخصت دهند...
دیگر نمی شود. دیگر نمی توانم به این بازی قدرت ادامه دهم. اینجا آخر خط است. خوب که نگاه کنی می بینی مرا ایستاده ام اینجا میان آوار باورهایم. درست مثل آن مبارزی که خستگی در تنش مانده از بس فکر می کرده هدفش ارزش جنگیدن دارد و حالا در نقطه انتهایی مسیر به جای تمام آن چیزهایی که سرخوشانه تصورش را می کرده تنها چیزی که نصیبش شده از تمام دنیا یک هیچ بزرگ است. همان قدر بی رمق ایستاده ام اینجا. حتما می بینی ام اگر که خوب نگاه کنی...
لحظه ها راه خود را باز کنند
از جایی حوالی نبودنت
چه فرقی می کند؟
وقتی من هنوز
لبریز می شوم
از حسی ناشناخته
آن زمان که
عاشقانه هایم
نرم می خزد
میان خطوطم
لای شعرم...
دارم یاد می گیرم بین دوست داشتنهایم و دوست داشته شدنهایم تفکیک قائل شوم. دارم یاد می گیرم دوست داشته باشم بی چشمداشت بی توقع بی منت. دارم یاد می گیرم عشق دادنی است نه گرفتنی. دارم یاد می گیرم خوشبختی من در گرو خوشبختی آنهایی است که دوستشان دارم فارغ از اینکه آنها هم مرا دوست دارند یا نه. دارم یاد می گیرم تنهاییم را دوست داشته باشم و زندگی کنم البته به سبک خودم و یادم نرود که من نسیمی دارم که در قبالش مسئولم. نسیمی که خسته شده از انتظار برای رسیدن به روزهای بهتر. نسیمی که خودم باید آستینهایم را برایش بالا بزنم و تا ته خط کنارش بمانم. کنارت می مانم...
حواست هست
قاصدکها هم دیگر نمی پرند
باد هم نمی وزد
و جهان یک سره خاموش است
و حرفهایم
-که قرار بود
در گوش قاصدکهایی بگویم
که باد برایت می آورد-
همین جوری روی دست دلم باد کرده
لااقل بگو
چه قدر دیگر منتظر بمانم
این عزای عمومی تمام می شود...
پینوشت کاملا بی ربط: تیتر امروز همشهری را دیدید؟ كاهش ناگهاني حقوق بازنشستگان نيروهاي مسلح