دوباره
اينجا براي من خانه قديم است. حكمش مثل خانه مادربزرگهاست، با سنگفرش و حوض و پنجره هاي چوبي. يادآور روزهاي خوب، آدمهايي كه بودند و دلي كه گرم بود به اين بودنها.
امروز بعد از مدتها كليد انداخته ام، در را به پاشنه چرخانده ام، دست كشيده ام به در و ديوار، نشسته ام به خاطره بازي زير درخت توت، كنار حوض پر از برگ. و هي آه كشيده ام كه اي دريغ از روزگار. و مي دانم تا صبح هم كه اينجا بنشينم از گذشته كسي در اينجا را نخواهد زد. اما آدم بايد جايي را داشته باشد به وقت دلتنگي، به دور از مناسبتها و بايدها و هست ها، كه برود آنجا خيال ببافد و آرزو كند و آه بكشد و گريه كند حتي. جايي كه بشود دلي سبك كرد و دوباره راهي شد پي زندگي. جايي كه بماند براي من و خلوتم و روزهاي سكوت. كه بيايم اينجا، نقاب خندان را بردارم و غر بزنم اصلا. جايي كه بي نقاب باشم باز، شايد يادم برود عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد ...
می دانی ولوج چه زمانی است؟